February 5, 2010

گنگي

زبان نفهم شده ام . جملات را ، هزاران بار ميخوانم و نميفهمم چه ميخواهي بگوئي . حرف ها را ، يا حرفش را ، هزاران بار تكرار ميكند و نميفهمم چه ميگويد . چاره اي جز سكوت نيست . همان علامت رضا . آخِر، به همين سادگي . دل نداشته ام را ... داشت .عشقم را ... نميدانم . من هميشه يك زبان نفهم بوده ام ، ميفهمي ... ف

December 31, 2009

راهي كردن

واسه بالا رفتنو، بالابردنو، اوج گرفتن، بايد جرات داشت . جرات راهي كردن وراهي شدن و... درست مثل باد بادكي كه همه تلاشتو واسه به رقص در آوردنش كردي، حالا توي اوج ، ديگه نخت تمووم شده... پس... وقت راهي كردنه ... كه ... اين همه ي فداكاري تو بوده ...ف

November 29, 2009

عريان

نيمه هاي پائيز كه اومد ، درختاي گردوو آخرين گردوو هاشونو ريختن روو زمين، به امون خدا ؛ بعدش نوبت برگها بود كه واسه رفتن توي آغوش زمين، گُربگيرن و رنگ به رنگ بشن و... ؛ توي باغ، درختها موندنو سووزِغارغار كلاغا كه چشم چرووني ميكردن تنه هاي لخت درختارو... نمْ نمْ ابرا اومدنو، واسه همه باريدنو ... حالا توي باغ ، اين فقط درخت خرمالوئه كه با تن عريونش ، همه خرمالوو هاشو نگه داشته ... ف

November 25, 2009

...

دلم كوچيكتر ازاونكه جونم به لبم نرسه ... بدجنس ... ف

November 22, 2009

نوع F

وقتي يه مدير خوب نداري تا بتوني ازش مرخصي بگيري و يكي دوباري حالتو بپرسه و كلي واست دوادرمون حواله بده و تو هم بگي چشم و نكني .... كم كم قلاده دور گردنت اينقدر سفت بشه كه نتوني ديگه نفس بكشي و استخونات شروع كنن به تير كشيدن نوبتي حالا كه كسيو نداري تا ازش مرخصي بگيري مجبوري تا صبح خودتو بكشي كه خوب بشي اين يعني جنازتم شده بايد بره سر كار اين كارلعنتي ما كه تنها مرخصي دلخواهش مرگه....پس اگه دوست نداري بري روو تخت بخوابيو شلوارتو بكشي پائين يا اگه ميخواي وقتي همه فين فين ميكنن تو بهشون نسخه شفا بخش بدي اين راهو بگيرو بيا .قدم اول انتخاب يك عدد پياز متوسطه البته من خودم 4-5 تا پيازريز رو ترجيح ميدم قبل از پياز ها يه قوري چاي با دارچين و اگه داشتين زنجبيل دم ميكنين .پيازارو پوست بكنيد 4 قاچشون بكنيد بعد با شجاعت تمام شروع كنيد به گاز زدن پيازا با اين كار يه گاز شديد و تندي ميپيچه تو سوراخ سنبه هاي ملاجتون اگه در همين حالت تونستين نفساي عميق بكشين كه خيلي خوبه وگرنه پياز جويده شدتونو با يه قلپ چاي بدين پايين اين چاي مثل اب روو اتيش همه تندي پيازو ميشوره و ميبره حالا اين كه چند تا چاي بخوريد به خودتون بستگي داره تا همه پيازارو نوش جان كنيد حالا نوبت رختخوابو يكي دو ساعت خوابه كه... زير پتو شروع ميكنيد به عرق ريختن بعد به حمومتون افتخار ميدين تشريف ببرين توش شير توالت فرنگي رو باز ميكنين اب ميپاشين رو شوفاژ حموم و چند دقيقه اي اين كاروو ادامه ميدين تا حمومتون بشه سوناي بخار حالا بفرمائيد زير آب گرم تا اونجائي كه دمارتونو در نياره گرمش كنين حالا اين شمائيدو خلطاي چركي و ... كه بدو بدو از تو گلو و ريه هاتون فرار ميكنن. حالا دوباره ميرين تو رختخوابو بعد بيدار شدن شما شدين يه ادم سالم و نو نوار يه درمان فشرد توو كمتر از 4 ساعت تورو حضرت عباس يبارم شده به حرف ما گوش كنين خيرشو ببينين...ف

November 15, 2009

اينكه...

اين كه از چي بگم و از كي بگم و يا نگم. اينكه چيكار ميكنم و نميكنمو يا نميگم. اينكه چه حالي يمو چه دردي دارمو ندارم. اينكه كجا ميرمو نميرمو نميريم. اينكه هي به اين تيم متلاشي شنبه ها زور ميكني بريم اقلا بدويم؛ اين بي حاليارو... اينكه دره فرحزادو كه پاركش كردنو دوستش دارمو توش رفتيم دويديمو؛ همشون رد كردن. اينكه همشون باهم ميگن بريم يه جاي جديد بعد هي پيشنهاد ميدن و خلاصه همشون توافق ميكنن روو يه پارك و به من ميگن خوبه منم ميگم اسمي نميشناسم .ادرسشو بگين ... حالا ....منم كه اصلا نظري ندارم... حالا امشبم كه رفتيمو خوششون اومده. اينكه من وسط خيابونا پشت سر هم ليمو سنگي ميبينم؛ ليمو هاي نوراني كه خيابونامونو روشن ميكنن اينكه ديشب دوباره تا صبح نخوابيدمو كارهامو 6 صبح ميلشون كردم ياد شبهاي ژوژمان به خير ياد خيلي از خيابونا به خير ياد خيلي از ادمها به خير ياد خودم به خير كه چه جووني داشتم هر هفته اصفهان هر هفته پرواز خوبه ها هفته اي دو بار پريدن ياد رفيق هم پروازيم بهروز كه شنيدم سكته كرده به خير و خدا كنه عمرش باقي باشه و بقائي بمونه ياد اون چهار راهي كه من دوستش دارموفرهنگ دوستش داشتو ژيگولش بودو سرش دختر بازي ميكردو... به خير با كلاس زبانشو تئاترشو اون رستورانش كه اول مال جغدا بود و بعد گاوا خريدنش و منم كه از جماعت خفاشان بودمو مشتريش بودمو تووش غذا ميخوردمو ادمارو ورنداز ميكردمو ...زبان ميخوندمو ، دوستش داشتمو. اينكه دارم چيزاي جديد ياد ميگيرم درداي جديد پيدا ميكنم ياد ميگيرم سردرد چيزيه كه تا حالا بلدش نبودم اينكه فرهنگ ميره تو خواب مردم پيام ميذاره بعد طرف منو گير مياره مثل انسرينگ پيغامشو پخش ميكنه برام. اينكه دارم فكر ميكنم ديگه فكر نكنم مثل خيلي از اين روزا كه يادم نمياد از كجا رفتمو چيكار كردم اينكه فقط نگاه كنم و كمتر ببينم يا نبينم اينكه آدما كار دارن يعني پول دارن و اگه كار دارن و پول ندارن پس حتما فكر ميكنن كاردارن يعني بي كارن اداي كار داشتنو در ميارن اينكه ...اينكه نِميري حتي اگه دوست داشته باشي چون پول نداره .ببينم تو هم حس كردي داريم غرق ميشيم يادم رفت وسط اوون هيري ويري ديشب اومدي و منم به افتخارت يه انتراك به خودم دادمو ...اينكه دخترائي كه اين 40 -50 متر جلو اين سينمائي كه رفته بوديمو خيلياشون تو ماشيناشونو تازگيام تو پاركهاو خيابونا حقشونو از اين مردا ميگيرنو هي سيگار ميكشنو كفه هاي نابرابريشونو تعديل ميكننو ...خب حقم دارن تا كي هي كنج اتاقاشونو لب پنجره هاشونو توي پشت بوماشونو توي زير زميناشون حالا همشون اومدن همه حقشونو بگيرن ، همشو......زيادم هستن همشون ، اصلا كي گرفته بوده بگين پسش ميگيرم براتوون. اينكه هي اين نيازت براورده ناشدني تر ميشه اينكه ديگه اون ضرب آهنگ هاتم بهت جوون نميدن ديگه ...اينكه ميگن يه چيزائي هست كه ريتالينه ميخوريش ميشي يه ادم خوب با دقت با ادب كار به كسي نداري كسي هم كاري به كارت نداره ارووم ميشي ووو...خرجش يه ناصر خسروئه اينكه اطاق كوچيكه رو تركوندم .اينكه پرواز خودمون 208 هزار تومنه عربيش 95 تومنه اينكه علامتاي اين متنو نميزارم چون حالشو ندارم.اينكه برم تا ... ف

November 5, 2009

حرص

حالا تو كافه نشستيمو تو داري از ساندويچت كه با اشتياق ميخوري زوركي به منم ميدي منم دارم ميخورمشو غرق نگاه به توام كه داري از غذاي من ميخوري دوست دارم همه غذاتو بخورم .... تند تند گازاي بزرگ بزرگ ميزنم و تو هر لحظه پشيمون تري ازتعارفي كه بهم كردي اول تو نگاهتو بعدشم روو زبونت ميان ولي قبل هر دوتا شون اين دستاتن كه اخرين بازمونده اين غارت رو از من ميربايند ...دوست دارم اينجوري حالتو بگيرم ...كيف ميكنم كلافه بشي و حرص بخوري ... ف

فرنيك

فرّ آمد
فرا آمد
فرا نيك آمد
فرنيك آمد.
فرّ و فرا باشد
و
فرا نيك بماند...ف

November 3, 2009

گردوو

جاده چالوس 100- 95 نبود...؟؟ دوطرفه !!
قدمهايي كه آرووم آرووم و از رووي برگهاي پائيزي دارن ميرن سر قرار، يه قرار شبونه زير نور ماه ، ماهي كه جاشو با كلي ابراي باروني شريك شده ، باروني كه نه خيلي ، كه تك به تك و دونه به دونه و با حوصله ميادو اصلا انگار نمياد ، يا نميخواد بياد. هوايي سرد تر از خنك كه يادت مياره خيلي وقته پائيز اومده و تو هنوز تو روياي بهاري وبرگهائي كه از زرد زرد تا زرد نارنجي همشون توي اين نيمه روشنائي مهتابي ، هم دل و يكرنگ شدن . چند ماهي ميشه كه به اينجا عادت كرديم واسه قرارهامون ، توي اين باغ قديمي بي در و ديوار زير اون درخت گردوي پير، شده جاي هميشگيموون . يه جورايي كمتر كسي راهش اينوري ميوفته اين آرامشش خيلي خوبه .هزار جور فكر و خيال توي راه از لاي شاخ و برگ درختا ميريزن توي سرم نكنه امشب چون دير شده ، چون تاريكه ، چون نميتونسته ، نياد. يا شايد اصلا دلش نخواد بياد . يا اومده باشه و بي ديدن من رفته باشه . تو ميونه اين فكرو خيالهام كه ميبينم بازم مثل هميشه زود تر از من رسيده . من عاشق اين آن تايم بودنشم . نگاه منتظرونگرانش با رسيدن من ارووم ميگيره و جواب سلامم رو توگره خوردن نگاههامونو از تبسم هميشگيش ميگيرم .سلام ... هي اين پا اون پا ميكنم چيزي بگم ولي اين نگاهه لامصب دهنمو كيپ كرده .................................................................. واسه همينم اين سكوت و به همه حرف و حديثها ترجيح ميدم برگهاي زرد روو زمين همه از بارون نم دارن و منم با پاهام زيرشون دنبال يه جايي واسه نشستن ميگردم برگهارو با پاهام كنار ميزنمو روي يه تخته سنگ تقريبا صاف ميشينم .فكر نميكني حيفه ادم توي اين هوا وسط اين باغ كنار تو دراز نكشه و آسمون و ماهشو ابراشو از زير درختا و شاخه هاشون نگاه نكنه؟ دراز ميكشم كنارش ، حالا هم اونو ميبينم هم آسمونو هم برگهاي درختهارو كه نميزارن ما زير اين تك دونه هاي باروون خيس بشيم سرمو ميارم نزديكش و با هم حال و احوال ميكنيم من بيشترو او كمتر حرف ميزنيم من حول ترو او ارام تر من تشنه تر و او سير تر من نادان ترو او دانا تر اينو از تك به تك ديالوگهاش ميشه فهميد ميگم ببين 3 به هيچ اين بار به نفع تو خوش باش ، نوش جونت . ازپشت آرووم دستاشومياره و ميذاره رووي شونه هام ، يه جوري انگار كه ميخواد آروومم كنه ،همون قدري كه لازمه حرف ميزنه كوتاه ومفيد . حالا من كه آروم تر شدم از هر دري ميگم و اونم ميگه و كم كم هوا سرد تر ميشه ، كم كم باروون هم بيشتر ميشه ، منم كه آستيناي ژاكت بافتنيمو كشيدم گذاشتم زير سرم تا سرماي سنگ اذيتم نكنه ، مهو بازي ماه با ابرا شدم كه ميگه ديگه سردمه ؛نميدونم چرا لرز كردم . بريم ؟؟ با هم بلند ميشيم و اوون هنوز دستاش رووي شونه هامه داريم قدم زنان از توي باغ ميريم بيرون ، بيرون تر از باغ نزديك خونه ها چند تا كنده نيمسوز كه دارن دوود ميكنن و ميسوزن ما رو از راه بدر ميكنن نزديك آتيش كه ميشيم دستاشو از روو شونه هام برميداره و ميره به سمتش ، عاشق آتيش بازيه اوونم اينجوريش . حالا يه جوني به اتيش داده كه ديگه با صورتت گرماشو حس ميكني . بهش ميگم نكن بچه شب تو جات ميشاشي ها ، ميگه : ميدوني كه آتيش بازي چقدر ادمهارو اروم ميكنه ، ديگه اينجوريش گيرت نميادها ! حيفت نمياد تو اين هوا زير بارون كنار آتيش...گرم نشي و كيف نكني و بوي دوود نگيري؟ ميگم بيا بريم...! ديگه بسه . ميگنه نه... من هنوز يه كمي سردمه. بعدشم... ديگه ديرم شده بايد برگردم ... وگرنه نگرانم ميشن . تو برو...؛ ميگم خوب آخه همينجوري ... با نگاهش باغ و نشونم ميده و وعده هميشگيمونو. دستمو به نشونه ميارم بالا و با همون خنده هميشگي بدرقه ام ميكنه ، حالا آرووم آرووم و از روو برگهاي پائيزي دارم دوورميشم و باروونم كه يهو چه شديد تر شده و منم كه لرز كردم . ژاكتمو مرتب ميكنم ، دستامو ميزارم رووي جاي دستاش روو شونه هامو لمسش ميكنم هنوز جاي دستاش گرم گرمه... پس چرا.. ميگفت سردشه ...؟ حالا ديگه ابرا اومدنو همه آسمونو گرفتنو ديگه همه جا تاريك تر شده و باروونم كه ديگه اموون نميده....ف


October 22, 2009

همه ي

شهریار کوچولو و روباه


روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ی دیگر است؟
-آره.
شکارچی -تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

روباه در حالِ انتظار فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

October 13, 2009

لي،لي

اين ما آدمها ، انسانها ، اين ما جانوران پيچيده ، اين ما جانوران ضعيف ، زياد فكر كننده ، زياد بي رحم ، زياد پر مهر و باز هم اين ما اين جانوران عجيب . اين ما همه سادگي و اين ما همه پيچيدگي ، اين ما همه نجابت و اين من همه بي پروائي اين من همه جمله هائي كه بايد با تف به هم بچسبونمشون تا از گلوم برن پائين ، تا كمتر خراش بدن گلومو تا كمتر بلرزونن صدامو . اين من اين لرزش دست و دلم .اين من وفارسي كردن تمام لهجه هاي وجودم . اين ما و اين قصه قديمي ،نه كه كهنه ، نه كه دمده ، كه به قول تو اصيل ، كه نجيب ، كه خوب والهي . اين ما كه شايد ... اين تو كه شايد ... اين من كه... اين منيكه ... كه ... كه خوشحالم يا اينطوري حس ميكنم يا اينجوري دوست دارم باشم يا اينجوري ترجمش ميكنم ، وقتي لي لي ميكنم رو اعداد وقتي كه جمعشون ميشه يه جا و يه نفر... يه صدا كه ... يه نفر كه ... كه احساس ميكنه داره تند ميره ، داره ... داره ... كه احساس ميكنم چشماشو بسته .. بسته تا ....
كه احساس ميكنه همه رو بايد جريمه كنه ، حتي خودشو ، تا تند نره تا چراغي رو رد نكنه حتي اگه زرد باشه تا جائي گوشه اي كناري پارك نكنه حتي اگه تابلوئي نباشه ... تا مجبور نشه ،نباشه به كسي جواب پس بده تا اينجوري راحت تر باشه . تا من كه ياد بگيرم اگه حواسمو جمع نكنم بايد كلي پا بزنم تا بيام روي آب ، تا حواسم به بي حواسي اونم باشه يعني ياد بگير وقتي افسر مربوطه ميگه واستا بايد بگي تيمسار اينجا تابلوش پارك ممنوعه ، يا اگرم هنوز وقت نكردن تابلوشو بكارن ممكنه كه بعدها همين جا به قصد امر خير، يه فقرشو غرس كنند ... :آهاي ..حواست كجاست ؟؟ ، بهت دارم ميگم همينجا بزن كنار و... تو بگي ، عمرا ..! خلاصه درس اول اينه كه وقتي اوضا اينطوريه و ممكن جيرتو قطع كنن . زبونتو چي ؟ ببر! ، چشماتم چي ؟... ببند! ، دستاتم استثناعا بگير به... به درو ديوار كه يهو معلق نشي . خدا كنه بتونم بووووو بكشم ، بوي نم ، نم هاي بارون ، كه ميانو ميشينن روي پلكاي چشماي بسته ام .خدا كنه اين ديگه ممنوع نباشه . خدا كنه هنوز .... تابلو شو نساخته باشن ، نكاشته باشن ... ف

بهشت آباد

كاشان ، نياسر، ابيانه ، نبود...! يه نفر... ، بيست روز...، كلي كار... كلي حال ... كلي زندگي ... كلي نفس .. كلي بو، بوهاي خوب .
راستشو بگم : كه دارم ميترسم از خودم ... از ديشب كه خوندمش دلمو برده پيش خودشو... كه آخر هر كاري يه تيكه هائي از هممون جا ميمونه ، كنده ميشه تا جاودان بشه و اين يكي يه ( اووف) نابه ... كه از ديشب قلبم تو دهنمه ، كه وقتي ميخونيش عاشق رفتن ميشي ،عاشق گم شدن تو كوچه هاش ميشي ،عاشق بي وزني و رويا هاش ميشي و... وقتي مش غريب به دكتر ميگه بو بكش ... ياد آخرين تمنات ميوفتي ... ديوونه ميشي ، ميخواي ملاجتو بكوبي جايي.. دري ..ديواري ... حالاديگه عاشق جا موندن ميشي و... شايد وقتشه ..، يا سرنوشته ...، نكنه برگشتي تو كار نيست ، كه من بيقرار تر از هر روز و... لحظه ها بيقرار تر از من ....

اي كاش كه جاي آرميدن بودي ... يا اين ره دور را رسيدن بودي

October 10, 2009

ف...ف

هجدهم مهرماه بهترين روز دنيا

October 7, 2009

آغشته

تمام وسوسه هاي زمين ازآن من . تمام آبهاي روان و گوارا ازآن تو . تمام تمام ناشدني ها برايت و برايم تمام طعم هاي خاص.... اين چاي لعنتي كه نه تيره ترش ، نه روشنترش بهم نميچسبه . فقط همين ، اين رنگيشو دوست دارم . تا درست ترين جاي ممكن . تا بي شيريني ترين حد ممكن . بعضي وقتهام شيرين شيرين كه نه ، يه ذره شيرين . تا خوش طعم ترين حد ممكن ، حالا ميخواد هل باشه يا دارچين يا هر دوش ، اين مزه ها اين طعم ها اين بووها اين چيزها ، چيزي ست ميانه ، چيزي ميان دل و ديده ... من عاشق همه مزه هاي خاص و نابم . من عاشق اين وسوسه ها و گول خوردنهاي خوش مزه ام ... و اينها همه ... حالا بشنويد از يه مزه تازه : مواد لازم : سس مايو يه شيشه نصفه معادل يه فنجان . سير مباركه ، ترجيحا همداني چهارده عدد ، نه بيشتر و نه كمتر . حالا دختراي شوهردارو پسراي زن دار عزيز... سير ها را پوست كنده به آرامي رنديده نماييد ، با دنده ريز يا رنده ريز ودر استپ بعد سس مايو عزيز را به پوره سير مباركه اضافه گردانيده . بي زحمت دوران دهيد تا كاملا به همديگر آغشته گرديده و لختي درنگ نموده ، تا در آغوش هم آرام گيرند و با هم بياميزند ، و از روح و جسم هم به يگديگر نثار نمايند . نمك برپايه مضرات كمتر يا حذف و فلفل ترجيحا قرمز در حد تحمل و مزاج ... و در اينك ماحصل اين نزديكي قابل مصرف در انواع گرد برگر و صور مختلفه اطعمه و اغذيه ، از ماكيان و ماهيان وغيره ، موثر و نافذ خواهد بود. در خاتمه در صورت تمايل به بكار بردن دستور مذكور قويا و موكدا خواهشمند است از اظهار نظر هاي بي مورد در مورد تعداد سيرها و اندازه سس مربوطه و ديگر نكات فني قويا و موكدا ، خود نگاهداري فرموده ، خصوصا سروران محترم ، كه اساسا همه گونه عوارض عدم ، و بي توجهي متعاقب ، متوجه بي توجه عزيز خواهد بود . در ضمن در صورت ارضا روحي و متعاقبا جسمي و... جاننثار كمترين نگارنده را از دعاي خير خود محروم نفرمائيد . مرقومات و مكتوبات وارده در تميز وتفكيك و تهييج نگارنده ، نافذ و در آخر به آن دسته از فرصت طلبان از خدا بي خبر كه قصد بر دست برد به مكشوفه حقير دارند اخطار مينمايم تا آگاه باشند كه اين وسوسه ناب تحت رقم : 4336 ف . در دفتر كل امور مربوط به اطعمه و اشربه به ثبت رسمي رسيده است ... ف

October 6, 2009

ماشالا ماشالا

يه روزهايي خيلي قديما ، اوون وقتا كه من تازه يه سال بود من شده بودمو از خونه حياط دار حاجي رفته بوديم يه جايي كه يه ذره هم حياط نداشت ، كه هيچ ، اصلا حياطي نداشت . تا دلتون بخواد در بودو پله و اطاق و پنجره . پنجره هائي كه از تووش بجاي پنجره هاي حاجي كه حياط بود و پشت بووم حموم محله و حياط همسايه بغلي ، فقط ماشين بود و ساختموونايي كه اوونام حياط نداشتنو خيابون بود و كوچه بود و بازم ماشين . پله هايي داشت كه با اينكه زياد بودنو از اون قديمي هاي قالبي ، قدمهاي زيادي روش رفته بودن ، آدماي بزرگي روش راه رفته بودن و خيلي هام باهاش ، بالا رفته بودن . توي اين خونه يه خانواده بوود كه آدماش تو دلشون نه كه حياط كه باغهاي بزرگ ، باغهاي بزرگ پر از ميوه داشتن ، ميوه هاي رنگارنگ و درختاي قشنگ داشتن ،‌ زندگي داشتن و زندگي ميكردن و همه رو هم تو ميوهاشونو زندگيشونو مهربونيهاشون شريك ميكردن . من توي اين باقهاي بزرگ و لاي درختهاي پر بار و ميوه هاي خوش مزش نفس كشيدم و بزرگ شدم . روزا گذشتن و من بزرگ شدم و درختا بزرگتر شدن وپر بار تر شدن و ما از اوون باغ و ميوهاشو راهروهاشو در هاشو پنجره هاش دور شديم . ديگه شديم سالي چند روز... كه اونم با شور بوودو اشتياق ، ديگه من واسه اونا و اونا واسه من خاطرات خوش مزه يي بوديم ... با نگاههاي پر مهرو لبخند هائي به ياد اوون روزها كه از سروكله همه بالا ميرفتمو داد ميزدمو قهر ميكردمو شيشه ميشكوندمو خلاصه هزارو يه جور آتيش ميسوزوندم . كه امروز نگاه هاي مهربونشون نمناكه و... منم . كه از اول هفته هي لباساي سياهمو بپوشم و ندونم كه چرا اين روزا اينقدر روحم اينرنگيه و آخر هفته بهم بگن اونم كشدارو يواش ، كه تو كم كم بري تو قديما و چرخ بزني و توي هر چرخي ببيني تنها تر شدي و تو مراسم دورتريها هي بگن ماشالا ماشالا شما چه بزرگ شدين و... اونام بگن محمد آقا شمارو خيلي دوست داشتو تو هي له تر بشي زير غم داداشت . كه اوني كه كيف ميكرد از ديدن منو ، من خجالت ميكشيدم ازش بيشتر از بقيه ،اوني كه چشماي درشت داشت توي صورت درشت و آبدارش ، خوش تيپ بودو چهار شونه ، ريشاي نرم داشتو و مهربوني تو صداشو نگاهش ، لحنش آروومو شمرده بودو گرم ... رفته به سفر. اونم بي خبر، اونم توي سفر... كه مگه يادم ميره اولين روزهاي سربازيمو كه بيخبر اومد و منو برد تو باغهاي بچگي هام (فكر نكني الكي اومديم اينجا... كلي اسم رمز دادم تا راهم دادن توو... ) ... مگه قرار نبود فقط واسه من بيائي ، بيائي و تو شادي داداش كوچيك كوچيك كوچيكت باشي و... اينقدر نيومدي كه ما اومديم بدرقه راهت ، راهي كه براي تو زود بود و براي من و اونهمه خاطره نا باور ... براي اوني كه هم دوستم بوود هم به قول خودش برادر بزرگترم براي برادر بزرگه توپولي ريش نرم مهربونم كه طناز بودو با معرفت ،... به ياد همه اوون چيزائي كه با ترس واحترم از تو نگاههاشو حرفاشو كاراش ميدزديدم تا منم بزرگ بشم وهمون جوري بشم . اخه اگه اينارو نگم تو دلم ميمونه ، هر چند دير ولي ميگم ... نه كه دينمو ادا كنم ، كه نه ، كه نميشه ، كه نميتونم ... مي خواهم ياد آوري كنم به خودم تا كسي از مهربوني كردن نترسه و... تاوقتي وقتشه و هنوز دير نشده به فكر اونايي باشه كه يه جايي از دلامون سپرديمشون به امون خدا و فكر ميكنيم هميشه مال ما ميمونن .. كه نميدونيم اگه دلاشون تنگ بشه ، پر ميكشن و ميرن ... اونم بي خبر... ف

October 1, 2009

نگار

توي اين شبها ، كه همش شب ان و من كه عاشق شب ام و تنگ غروب و خود شب . با همه ضرب هاشو ريتم هاشو رنگ هاشو عصرهاش كه همه جا سياه وسفيد ميشه وهمه چيز صدفي ، نه كه فكر كني براق ... ، كه نه ،درخشان و مات ،مثل خواب ورويا ، بعضي وقتهام نمناك ... مثل ياد ... . ياد عليرضا شهبازي كه استادمون بود واستادم بود و با هم رفيق...، به خير...، كه اطاق تنگش جاي دلاي زيادي بودو توو اونهمه استاد و شاگرد تنها من بيست ش. كه من ، همه رنگهامو خفه ميكردمو...... تووي اوون تاريكي من بودم و رنگهائي كه تو حيران سياه وسفيد شدنشان بودي و من عاشق اوون رنگهاي خفه و كنتراست جادوئي و.. كشفم .! يادت بخيرو روحت شاد، كه زود تر از زود رفتي و... من ماندم و ما مانديم وقاب دلتنگي هايت .
به تك به تك و گاه و بيگاه موهاي سفيد گيسوان پريشان و سياه قسم ، كه من نه از روي نداشته هايم ،كه ،از داشته هايم ميبخشم و ، ميهراسم ... از روزهاي بي هم بودن و...شبهايي كه مز،مزه نگارآبيت ، از جنس همان صدفي ها شده آرزويم . ضربها و ضربه ها مونس اين روزگار منه كه من با اونها جوون ميگيرم . دوست دارم طبل باشم يا تومبا بشم يا باشم يا بنوازم اين ضرباهنگ جانبخشو ... كه دلم با همين زور و قدرت بزنه و همه استخون هامو بتركونه و منو... كه اين بار كسي نفهمه با چي دوپينگ ميكنم با چي واسه خودم از همه حرفها و نگاهها و حركتها و رفت و برگشتها ، كاتهائي ميزنم و تو ذهنم همه رو به هم ميچسبونم اونم اوورلپ . كه روزهام پر ضربن و شبها هم پر ضربن هم كشدار و هم همشون منو هاي ميكنن . اين جنس مال خودمه ... اين بار به كسي نميگم چي ميزنم تا كسي نفهمه ... اين بار تومبا ميزنم طبل ميزنم سنج ميزنم شدم يه درامر كامل و ماهر ميزنم و ميخونم و ... حالا بجاي اون نغمه هاي كشدارومواج و جادوئي كه ، مو به تن من سيخ ميكنه ،‌ تو برو زير باروونو با صداي كلاغها حال كن

September 23, 2009

خصوصي

خدايا....! پاتو از رووم وردار... دارم له ميشم ... ف

September 22, 2009

پيتزا

پرنده هاي كوچيك تنهايي دلمو پروازميدمو با حسرت پروازشونو نگاه ميكنم ... پر ميزنن وتو نگاه من بالاميرن واوج ميگيرن و ... با لذت نگاهشون ميكنم كه برن و پروازو يه جور ديگه تجربه كنن ، حتي اسير دل من هم نباشن . پر بكشن تا اوج اوج ... بالاي ابراي پر باروون نگاههاي من . من بمونم با يه انشاي قديمي كه دلتنگي بهتر است يا .... آيكه همه اين ابراي من ، نگاه من ، ابراي پر باروون نگاه من ، صدقه راهتون . من بمونم واين زندان خالي كه ... كه باز وقتي نيستيم ، بيشتر بشيمو ، واسه هم ري كنيمو، قدر بودن ها و... اين نبودنهاي ناباور رو.... كه تو بي طاقت تر از منو... ما همه بي طاقت تر از دلهامونيم . كه نگاههاي آخرمونو از هم بدزديم ، تا نگاه آخر نشه و نباشه و...
تا منو...همه راههاي رفته باتو و، مانده بي هم ... ف

September 19, 2009

همه چي

وقتي به جاي چرخ خريد يه ميني بوس رو بايد هل بدي و هي لاي لايناي فروشگاه دور در جا بزني مغزت شروع ميكنه به اعتراض كردن .ميگه پدر جان آدم يه براوردي از خريداش ميكنه بعدا فكر چرخو اين چيزا ميوفته تازه اونم به اين بزرگي البته بگما...
اولش مغزت بهت ميگه با يه چرخ خيلي بزرگ طرفي واينم بهت ميگه كه با خوشحالي اين بزرگي رو ابراز كني – منفي بافي ممنوع . توي راه كم كم فايده اين بزرگي رو درك ميكني، يه مادري بچه شير خورشو گذاشته توش ، جالب شد پس تو نميدونستي اگه بچه داشتي اينجا محل امني ميشد براش
يه كم جلوتر 2 تا بچه كوچيك توي اين چرخا ميبيني كه دارن خيلي راحت باهم بازي ميكنن ديگه وقتشه كه زياد مغزتو تحويل نگيري
توي اين راه كم كم بچه ها بزرگتر ميشن ...خيلي بزرگ ...و بازم اين چرخا جا دارن ، حتي واسه مامان بچه ها ، ديگه وقتشه كه به مغزت بگي خفه شو احمق ، اين يه چرخ خريد نيست يه سواري چند نفره است كه آدما هولش ميدن كه يهو صداي ولو شدن يه چيزائي سر جا ميخكوبت ميكنه ، بر ميگردي ببيني چي بود كه 30 - 40 تا موس ولو شده رو زمين شوكه ات ميكنن . حالا همه دارن تو و خراب كاريتو عاقلانه نگاه ميكنن زود دولاميشي تا گندتو جمع كني كه مسئول مربوطه به دادت ميرسه حالا تو بلند ميشي از مخت ميپرسي مجبوري تو قسمت الكترونيكي هم با چرخ دستي بياي كه مغزت زودتر از مخت شروع ميكنه به ورانداز كردن سايز وسايل و زود بهت جواب ميده كه بعله حتي ال سي دي هاي اين قسمت هم تو اين چرخ جا ميشن يه كم رووت كم ميشه ولي ول كن كه نيست همه جنسارو با سايز چرخه داره تست ميكنه . خوب ، اين لپ تاب ! كه حله... اين سيستم سوتي هم كه بعله اين ... اوون ... خلاصه همه چي ....
كم كم جا داره تنگ ميشه بعضي جا ها حس ميكني توو يه اتوبان يه طرفه تو مثل احمقها داري خلاف جهت حركت ميكني ... كم كم حس ميكنم اينجا از اون جاهاس كه من تووش ميتونم شيطووني كنم و خوش بگذرونم . بازي رو عوض ميكنم و ميرم تو فاز فانش . هميشه اين جور جا ها بسته به نيازت خريد ميكني و خوب وقتي امكاناتشو داري... چي بهتر از يه حلب خيار شوره ...تازه يه 17 كيلوئيشم بود كه داشت چشمك ميزدو من بهش محل ندادم . كم كم ميفهمي كه اگه از اين چرخا نداشته باشي بقيه زيرت ميگيرن . توو حركت مدام بايد تندو كند بشي و هي.. به يه جاهائي ميخوري كه خيلياشون خيلي نرمن ، خيلي نرم.... تازه ياد ميگيري كه متوسط قد ن‍ژادت با در صد بالا، همه... يجائيشون ، يجاس ... خلاصه از خريد بشكه خيار شورو شيطوونيات كلي كيف كردي و به همراهت جهت ابراز علاقه يه بع.. بع...... قشنگ هديه ميدي كه يهو از بقل يكي ديگه سر در مياره ؛ خلاصه ... هم خجالت ميكشي هم كيف ميكني . فكر كن طرف پيش خودش چي فكر كرده...بع.............ع . آدما دارن همديگرو قوورت ميدن و به هيچ آشغالي رحم نميكنن ، واسه هر نوع خريدي آماده و مشتاقن. يارو سال تا سال خورش قيمه نميخوره و هزارتا غر ميزنه اينجا واسه قيمه هم صف كشيدن . حالا توصف صندوق همه اوون چرخاي چهارايكس لارج تا خرخره پر_ پرن و بلند گو هم داره مدام با يه صداي جيغ جيغو مشخصات بچه ها رو از رو لباسو شلواراشون واسه ننه بابا هائي ميده كه ...
از توي پاركينگ فروشگاه كه ميام بيرون يه بوي خوب ، بوي نم ، نم بارون همه خستگي هامو از تنم به در ميكنه ، چشمامو ميبندمو با همه وجود نفس ميكشم تا برسه به مغزم ...؛ خنك بشه و منم كيف كنم و بازيگوشي كنم و شيطوني كنم و چيز ياد بگيرم ...
نگوو نميشه....! ف

September 15, 2009

مزه

وقتي واسه هر حركتي اينقدر وقت ميذاري و فكر ميكني، ميگم نكنه واقعا ميخواي منو ببري ! ؛ من كه اولش گفتم بلد نيستم اين بازي رو؛ شايدم دوست داري از من يه بازيگر خوب بسازي تا بتونه حريف خوبي باشه واست . اين كرمو منم دارم اينقدر مزه ميده كه خيلي وقتا از خود ياد دادنه وياد گرفتنه مهمتر ميشه ، يه جور ديد جديد كه دوست داري به همه نثارش كني تا وقتي بازي شروع ميشه همون بازي هميشگي باشه ولي ...، با يه مزه جديد شايدم يه بازي جديد ، دور تر از همه اوون كليشه هاي رايج و دم دستي يه بازي با مزه هاي خودمون ...مزاج هاي خودمون ، كه مال خودمون باشه ... خودمون كشفش كرده باشيم و... بتونيم داد بزنيم كه ايهاالناس... ، اين بازي با همه اونهايي كه شماها فكرشو ميكنيد فرق داره ، چون ما خودمونم فرق ميكنيم . تا ديگه اثير كاش وكاشكيا نشيم و ميميرم برات ، بمير برام معني نده و كسي اين وسط فداي اون يكي نشه . برد باشه و برد ، واسه اونائي كه بلدن و خوب بازي ميكنن ... نترس... قول ميدم كه چشمامو باز كنم وشاگرد خوبي باشم براي تو ...استاد! ... ف

September 13, 2009

آئينه

يه قرص هايي هست كه آدمو ميخوابونه، البته نه اونوقتي كه ميخواي بخوابي ؛ وقتي كه بايد بيدار شي و براش خواب ميخواستي
يه صداهايي هم هستن كه ، آدمو نوازش ميكنن و ميخوابونن مثل لالايي مادرا. وجه مشترك همشون پلكاي سنگين و لالايي سحر انگيزيه كه ديگه فقط آرامش ميشه و آرامش ، فقط مرگ ميتونه بهتر وآرومتر باشه ؛ ولي.... فعلا همين كافيه.
هر صداي زنگي كه مياد ، كه اين روزها كم هم مياد ، حس از تو بودنش، يه شيطنت بچه گونس كه ، دوست دارم تكرارش كنم .
توي تنهايي هام يه نگاه هايي از دورو بر همش مراقبم ان.
آخر وقت كه دل ميكنم و دارم ميرم خونه ، باز مياي توي راهرو وشيطونيات گل ميكنه ... توي پاركينگ ، هر از گاهي از پشت ستونها سرك ميكشي برام ؛ حست ميكنم . ولي نميبينمت ؛ اينقدر هستي كه واسه آخرين بار همه جا رو ورانداز ميكنم تا جات نذارم .نيستي ...! اما حضورت آرومم ميكنه . توي خيابون روو ماشيناي شكل خودم دنبال نگاهت ميگردم.
توي پشت بوم از لاي ملافه هاي سفيد آفتاب خشك سرك ميكشم تو خيالم ، ميبينمت كه داري نجوا ميكني : ماه پيشانو جون ...ماه پيشانو جون....جوني جونم....
همه چشم ميشم تا ببينم نگاهتو...
يه نوشته هائي هستن كه از ياد ها خبر ميآرن
نوشته ها و ياد هايي كه دارن آئينه ميشن ؛ آئينه... در آئينه... ميشن .
يه يادهايي هم هستن كه هم مرگن، هم لالائي، وهم... مستت ميكنن تا هميشه
اين روزهاوقتي؛ سرزده و بي خبر ميايي ويادت ميپيچه تو سرم ، عطرت همه جارو ميگيره
چشمامو بستم و دارم بو ميكشم ؛ لب هامو بستم و دارم مزه ميكنم
كاش ميومدي و بازم با هم حرف ميزديم ، دعوا ميكرديم ، ميخنديديمو ... با هم لج ميكرديمو من ، پرروو بازي ميكردمو... تو واسم شاخ وشونه ميكشيدي و.... من به گه خوردن مياوفتادمو ؛ دنيا برام تيره وتار ميشد . بعدش كه با هم آشتي ميكرديم ، من حس ميكردم خوش بخت تر از من كي ميتونه باشه ، تا تورو دارم . يادته ؛ چقدر بچه گونه باهم آشتي ميكرديم ، من قول ميدادمو فقط يه ببخشيد كوچولو بود... مردونه دست ميداديمو همديگرو ميبوسيديم و...؛ تو با اوون دل كوچيكت وقتي گيجم ميشدي ؛ منتظر اينم نبودي . ولي مغرور بودي و... . منم . يادم دادي كه رفيقيم و...... .اين روزا خيلي حس ميكنم مثل خودت دلم كوچيكه . واسه آشتي كردن دلم تنگه؛ نميدونه كه اصلا قهري نبوده كه آشتي بخواد . نمكشه ؛ كه تو بياي و منم .... ف


September 8, 2009

لا مصب

روز- خارجي – ورودي ميدان هفت تير – 6 عصر
مگه طرح تموم نشده… ؟ مگه ماه رمضون يك ساعت كم نميشه …؟
خوب نميشه من برگردم …؟ نه! ؟....
اينها تمام ديالوگهاي اين پلان اند. افسر مربوطه به آرامي منو به گوشه اتوبان هدايت ميكنه:عقب تر ، عقب تر ، خوب ،خوبه !.
برخلاف تمام اونائي كه واي ميستونشون وهزارو يجور كارت در ميارنو عزو جز ميكنن ، دهنم باز نميشه . تنها كارت بي مصرفي رو هم كه به ته ذهنم ميرسه ممكنه نجاتم بده، ميلي واسه امتحان كردنش ندارم . مداركمو ميدمو، نسخشو ميگيرم . آرامش عجيبي بين من واين افسر داره ردو بدل ميشه، نميدونم دلش به حالم سوخت، يا ... آروم بهم نزديك ميشه : زياد نميشه حدود 45 دقيقه يا كمتر ..
افسر وظيفه ائي قفل به دست نزديك ميشود . توي ذهنم آشوبي به پا ميشه ، حس حقارتي شديد ميپيچه تو ملاجم ، ميخوام خواهش كنم ، ميخوام فرياد بزنم ، حتي حاضرم گريه كنم ، توي ذهنم بهش ميگم : من كه واستادم لطفا قفلم نكن اما اينم نمياد به زبونم .
صندليمو تخت ميكنمو چشمامو ميبندم ، آرامش عجيبي دارم ، انگار خيلي خوابم مياد .هراز گاهي نيم نگاهي به اين افسرها وماشينهايي كه ميگيرن ميكنم بيگذشت اما .... چشمامو بستمو دارم حس جديدي رو تجربه ميكنم يه جور خلصه اجباري ، از نوع كنار اتوباني. تمام تنم كرختو خسته است بيدار كه ميشم 42 دقيقه ائي گذشته . همان افسر وظيفه كليدشو داره توي قفل ميچرخونه ، قفلو باز ميكنه و ميره سراغ بعدي ، افسر بعدي مياد و قفلو كه زمخت و بدباره را از روو زمين برميداره ، وزن قفلو توي چشماش ميبينم ، اون هم مثل خودم يه آرامش عجيبي داره ، ياد حرفش مي اوفتم 45 يا كمتر. مساوي ميشه با : 42 دقيقه يه جور ديگه ديدن ، بودن ، و نفس كشييدن . زنداني آدمهائي كه خودشونم زندانين . بي كلامي حركت ميكنم، اما دستم بي اراده مياد بالا ، واقعا بي اراده . ولي خسته تر از اونه كه حتي منتظر من يا حركتم باشه .
روز – خارجي – خيابان لاله زار – ادامه
واسه جبران وقت كمم تند تند مغازه هارو ورانداز ميكنم .
مغازه اول پير مرد خوشرو ئيست ، به دلم مياد ازش خريد كنم . خوب . خوب . لطفا گرمشو بدين ، آره ديگه، 2700 كلوين . ندارين ؟ ممنون !
مغازه دومي سر نبش با يه فروشنده جوان كه داره پشت تلفن خوار مادر رفيقشو با عمه و خاله خودشو ميدوزه به هم و با رفيقش اونور تلفن ميگه وميخنده ، اصلا هم من براش مهم نيستم . دنبال جنسم ميگردم ، پيداش ميكنم ، قيمتو ميگه ، ميگم 10 -15 تاش هم همين ؟ با سر تاييد ميكنه كه تخفيف نداره . پوز دارين ؟ ... بله ! با انگشت دستگاهو نشونم ميده يعني اون دستگاه خودت كاراشو بكن ، همين جوركه داره حرف ميزنه ، جنسامم نايلن ميكنه ميده دستم ، منم صورتحسابو ميدم بهش و تند تند ميرم سمت ماشين تا به قراري كه دارم برسم ...
غروب _خارجي _لاله زار _ادامه
ماشين بعد از روشن شدن، يكباره خاموش ميشه . با استارتهاي بعدي هم هي جون باتريم كمتر ميشه تا اينكه ديگه ميميره .
هي ي ي ي ي . ساعتم ميگه يه ربع ديگه افطاره . همه فكرامو جمع ميكنم ، بايد بندازمش تو سرازيري ، با دنده عقب روشن ميشه ! تا ته خيابون ميرم ولي دور نميگيره . تقلا شروع ميشه ، از پشت ميرم و لش سنگينشو با كمرم هل ميدم ... نه! لش تر از اين حرفاس . سريع يه راه جديد پيدا ميكنم .بايد بكسلش كنم ، زود زود، چون قرارم افطاره و بده اگه نرسم . تو جيبامم پول ندارم ! همه موجوديم يه عابر بانكه ، تو فكر بين پول گرفتن و ماشين گرفتن يهو يه وانتو واي ميستونم : ميشه منو بكشيد من خرابم ! ... روشن ميشه ؟؟ بله فقط باطري تموم كرده ، راه بيوفته روشنه !، نهايت تا سر لاله زار مزاحمم .
راستي ببخشيد پول ندارم ، اينورا بانك ميشناسين دستگاه داشته باشه . بانك ... ؟؟ نه...! واسه چي ميخواي ؟؟ دوباره ميگم كه پول ندارم و اصلا انگار نميشنوه . بذار روشنش كنيم، بانكو بعدا پيدا كن ! داره طنابشو ميبنده به سپر ماشينش كه يه فكري مياد تو كله ام ، زود ميپرم تو مغازه پير مرده كه :‌حاجي ما كه خريد نكرديم ، ماشينم خرابه و خلاصه ماجرارو ميگم كه من كارت ميكشم شما به من پول بده ! مكث ميكنه . فكر ميكنم متوجه نشده . ميگم كارمزدشم لطفا كم كنين . ميگه ما اينجوريش نيستيم ! حس ميكنم تو دلش نيست اين كار ولي نه نميگه . وقت ندارم واسه فكرم . تشكر ميكنم و تند ميام بيرون . مغازه بعدي : ما... حسابامونو بستيم وگرنه مخلصتم . مغازه بعدي : اتفاقا آشنا در مياد : ما دستگامون بگير نگير داره ممكنه كم كنه شرمندت شيم . ممنون !! ... يهو ياد يارو عمه ننهه ميوفتم ، هرچي دارم ميريزم تو پاهامو ميدوم . سلام مجدد : من ... كارت ... پول ... ميگم : لطفا كارمزدشم !... ميگه: دم افطاري بزار ما هم يه ثوابي بكنيم . دمت گرم..... به دو بر ميگردم ، راننده وانت حالا زير ماشين منه ، : لا مصبا ، نه كه به خودشون ايمان دارن يه جاي بكسلم نذاشتن واسش ، بستم واست اون زير ميرا !. من هميشه مسيرم از اوونوره ، امروز يهو به دلم اومد از اين ور بيام ، كه قسمت تو شد؛ دارم ميرم افطار... . تموم شد؛ بشين بريم !
ميگه: خدا كنه روشن شه . كمتر از 30 - 40 متر رفتيم كه با دنده 3 ماشينو روشن ميكنم ؛ با كلي بوق وچراغ حاليش ميكنم كه واسته . طنابشو از زير ماشين جمع ميكنه ميندازه پشت وانت اوراقش . حاجي... چند بدم راضي باشي ؟ برو به امون خدا ... توي صندليش داره جابجا ميشه كه به زور دستمو ميچپونم تو جيب پيراهنش . خدا بده بركت !
شب - خارجي سر لاله زار- ادامه
هوا تو گرگ و ميشه . نور قرمز ماشينا تو صورتمه ، گيجم ، تنم شرجي و گر گرفته است ، گردنم خيس عرقه ، عجب تقلاي جانانه اي بود براي نجات !.. بعضي وقتهام مجبوري براي نجات ، سكوت كني ، ثابت بشي ، صداتم در نياد . گم بشي ، تا كسي پيدات نكنه ، تا كسي .... نشه و تو ... ! كه اونم يه راهشه ! واسه وقتي كه حق دفاع نداري . اين؛ همه مشكل من تو قضاوته ! {( عدالت)}. كليد اصلي من ! اين له شدنها رو زير اين سنگها دوست دارم؛ حس ميكنم هر بار كه از رووم رد ميشن با اينكه مدتها منو پهن زمين ميكنن صيقلم ميدنو؛ منوزنده نگه ميدارن ..... به خودم ميام !،ساعتم ميگه هفت ونيم عصره ...اي داد!... دستامم كه سياه شدن !... اين بالا ، چشمانم آنقدر نمناكن كه ، ميتونم دستامو زيرش بشورم ...ف .

September 5, 2009

سرقت

دنياي كرگدن شدن

به نام خدا
من فكر مي كنم كه دشمن كسي ست كه با ما بد است و به ما تهمت مي زند،چشم ديدن ما را ندارد ،از پشت خنجر مي زند و وقتي ما را مي بيند چشمهايش را يك جوري مي كند و موفقيت ما چشمانش را نا بينا مي نمايد. در حالي كه دوست مهربان است،ما را در رسيدن به خوبي ها كمك و ياري مي كند،موفقيت ما موفقيت او هم هست و او را دچار شادي وصف ناپذير قلبي مي كند.هميشه به ما مي خندد و از پشت خنجر نمي زند .شريك شادي و غم هاي ماست و غم و اندوه ما او را محزون مي كند...
مي نويسم:
به قول بابام اشتب كردي كوچولو! تو اين دنيا هم دوست به روت مي خنده هم دشمن.تو دنياي ما هم دشمن باهات بده هم دوست.هم دشمن چشماشو يه جوري مي كنه هم دوست!هم دشمن از موفقيتت كور مي شه هم دوست.دوست وقت شادي همراهت هست ولي وقت گرفتاري خودش گرفتار تره.دشمن خنجرخودشو از پشت مي زنه ولي دوست خنجر خودتو از روبه رو. تو اين دنيا رو كسي اسم نذار چون همه مثل همن
اعتراف ميكنم اين متنو از
http://farimah.ir
دزديدم البته ايشون هم تيترشون رو از
http://farnoosh.ir
كف رفتن ....ف

پياز داغ

بيشتر از كت وشلوار، زير پوشاي نرم وچسبونمو دوست دارم ، يه حال عجيبي ميده كه نميگم
تو جورابا اونائي رو كه تا دم زانوم ميان دوست دارم
تو ماشينا اونائي رو كه طراحيش فكر داره دوست دارم
تو خورش ها اونايي كه كم آبن دوست دارم
قيمه رو با سيب زميني سرخ كرده زياد دوست دارم
قرمه سبزي رو با ليمو عماني زياد دوست دارم
كباب كوبيده رو با پياز دوست دارم
از برنج خيس شده با آب خورش متنفرم
بين باقالي پلو با گوشت يا مرغ من پلو خاليشو با كره دوست دارم
كشك بادمجونو آش و با سير وپيازداغ فرا ووون دوست دارم
از كت شلواراي هاكوپيان متنفرم
از آدماي متظاهر متنفرم
از تاس كباب متنفرم
از آدمهائي كه واسه ورثه پول جمع ميكنن و همش ميگن نداريم متنفرم
از آدمهائي كه زندگي كردنو ميذارن واسه آخراش
از آدمهاي فرموله و خط كشي شده متنفرم
عطر و ادكلن هم خنك ، چه تلخ چه تندش بي نظيره
نمك نمي خورم
تو حليم خامه زدن به نظرم ..... است
شلغمم با عسل ميخورم نه با شكر نه با نمك
فلفل ميخورم زياد، حال ميكنم و...
سوخاري هم تند دوست دارم
آبليمو رو نه با سركه ونه با آبغوره عوض نميكنم
انبه و هلو عشقاي من،ان
باقي علايقم كاملا شخصي اند و با كسي از اين به بعد شريكشون نميشم ...... تااينجوري بشه
وقتي مياي از روو كسي با غلطك رد ميشي ! ....
گفتم ديگه .... باقيشو نميگم

September 3, 2009

اگه دلم تنگ نبود

......................................
..........................
..................

باقالي

آدما با عقده هاشوون زندگي ميكنن. اين عقده ها از بودنو نبودن شروع ميشه و... داشتن و نداشتن هم نميتونه پاياني براش باشه . هركي واسه خودش يه عقده هائي داره ، بعضي ها زندگي رو به عقده هاشون ميبازنو، بعضي ديگه زندگي شونو رو عقده هاشون ميسازن . در كل باختن وساختنش خيلي مهم نيست . مهم اينكه اون عقده ها بتونن تاثير گذار باشن . وراثت ، نژاد، تربيت ، تحصيلات ، اقليم ، فرهنگ ، مزا ج و هزارو يه كوفت ديگه توي اين ديگ ميجوشن تا يه عقده اي توليد بشه
حالا وقتي دونفر به هم ميرسن كه عقده هاشون يه جوره يا فقط اينو حس ميكنن ... خربيارو باقالي باركن... ف

September 2, 2009

ارغوان

وقتي بوسه هاتو نثار قدمهام ميکني تا پامو از تو کفش راه جديد در بيارم ، غصه ميشينه تو دلم و از خودم بدم مياد . آنقدر صادقي که حاضرم واسه تو هر کاري بکنم ، يعني حتي چشمامو ببندمو بازم همون راه قديمي رو توي کوچه باغهاي به تاراج رفته شمرون ، با تو قدم بزنم . اين همون راهي که براي رسيدن من به اوج ، براي من شدن من ، تو بلد بودي و... منم ياد گرفتم اين آوازو ... بارها و بارها مست شدم از نفس كشيدن وتكرارش ... اين همه صداقت تو بود ، که بي دريغ نثارم کرده بودي ...ممنون ومديون ... تا آخر دنيا ... اما !
ديگه اين شراب كهنه منو مست نميکنه . همه يادهامو ميريزم توي مخلوط کن و از اون ملقمه اي ميسازم تا شراب نابي بشه واسه من . تا اين راهو از نو، از اول ، از سرش برم وپيداش کنم . بوسه هاتو نثار قدمهام ميکني تا پامو از توي کفش راه جديد در بيارم . كفش راههاي رفته ونرفته . بذار من هم برم ، بذار من هم خودمو گم كنم توي اين راه ، تا يه روزي .... منم بوسه هامو نثار قدمهائي کنم که … ف

انگار

ميگه : خوبي بيش از حد ، بد نامي مياره .
ميگم : نه ! ولي نه ... انگار راست ميگه ، هر چي به دورو برم دقيق تر ميشم بيشتر ميبينمش
مثل تو ... آره مثل خود تو !...ف

August 26, 2009

اوهام

دلم هواي ساز کرده ، يه ساز خوش آواز ، سازي که کوک باشه و بتونه منم کوک کنه ، بتونه منو پرواز بده ،دلم پرواز ميخواد . نه ! تشنه پروازم . پروازي از روي ابرها که فقط ابر باشه و ابر، فقط ساز باشه و کوک ، فقط من باشم ومن . از توو يه هواي بارونيو گرفته که من عاشقشم اوج بگيري و بري تو دل ابراي سياه . يه جور وهم خاص ، از تو دل ابراي سياه رد بشي بياي بيرونو فقط ابر باشه و ابر، فقط سفيد باشه و سفيد . يه جوري انگار همش رويا ، همش عظمت ، همش خاطره ، اوني که با من اين بالاست کيه ، نواي سازش چيه ؟
دلم هواي ساز کرده ، يه ساز خوش آواز، که بتونه همه هيکل منو به باد بگيره و بلرزونه ، خوب خوب منو برقصونه ، يه ساز که بتونه هرچي نامه نوشته وننوشته ، هرچي خاموشي و تاريکي و هر چي گنگي وپيچيدگي رو از لاي ملافه هاي بيد زده اوهام بياره بيرون و خلاصشون کنه توي کيف کردن ، لذت بردن ، زندگي کردن و... مردن .آره مردن ! که اونم خيلي عظيمو بزرگه ،شايدم باشکوهتر از تولد . لااقل واسه من که به طبيعت و همه چيزش عقيده دارم . زيادي فکر نکن ، اين همه افسوس رو کجا بار زدي ؟ چند ميگيري واسه حماليشون ؟ کجا ميخواي بزاريشون زمين ؟ سر قبرت ... ؟ فکر نميکني ديره ، فکر نميکني حيفه ، حيفي ، حيفيم.... دلم هواي ساز کرده يه ساز خوش آواز .... ف

August 25, 2009

دوکی ...

علائم مريضيمو داشتم واسه دکتر شرح ميدادم . آخه چند وقته که بهم گفتن مريض شدم . بعد، کلي دوا درمون و آزمايش شروع شد . دکتر با دقت زياد وخيلي جدي داشت به حرفام گوش ميکرد و هر از گاهي ميون حرفهاي من ، يه جائي از برگه هاي آزمايشو با اخم و دقت دوباره خوني ميکرد . اوايل خيلي جدي نميگرفتمش يه روزائي فقط واسه اونائي که محرمم بودن يه خورده از يه فشاري تو گلوم گفته بودم . از اينکه هيچي نيستو ولي هست . از اينکه ديگه يادم نمياد ،! از کي شروع شده .اصلا بهش عادت کردم ، و يادمه که اولين نسخش گريه بود .، منم چون خيلي دکترم رو قبول داشتم يه دل سير گريه کردم و خودمو از دست اون فشار هر از گاهي خلاص کردم . روزها گذشتند و درداي هراز گاهي جاشونو دادند به هراز جاييها ، هر روز نوبت يه جائي بود از ذوق ذوق ريشه موهام تا کمر دردو تنگي نفس ، از سردي کردنهاي بگي نگي تا... حال بهم خوردن و اسهال خيلي جدي و بيمارستانو سرم وهذيون مذيون... يه روز وقت برگشتن تو تابستون شيشه هاي ماشينو داده بودم بالا وبخاري رو تا ته روشن کرده بودمو دستامو گرم ميکردم تا برسم به خونه ، وقتي پياده شدم خون توپاهام داشت قل قل ميکرد . من يه مريضي هائي واسه خودم دارم که ميشناسمشون ولي دکترا نميدونن چيه . ولي اين يکي... اين وسط دقيقا زير جناق سينه ام دارن آش رشته ميپزن اينقدر داغه که وقتي آه ميکشم بوي سير داغ خفم ميکنه . هي تووم سرد ميشه رووم عرق ميکنه انگار دارن دمم ميکنند مثل برنج . يهو يه فکري مياد تو سرم داغم ميکنه اينقدر که برنجم ته ميگيره گوشتام ميسوزه هر کي هم بياد منو از رو آتيش برداره ميسوزونم و تو اين حال کذا وقتي نسخه جديدم رو ميخونم خونم به جوش مياد ، ميخوام ..... اين نسخه رو هزار بار خوندم با هزار تا مزه و هر بار مبهوت تر قبلا هم گفتم اگه دکترشو قبول نداشتم ... ببينم اصلا کي سراغ داره من تا حالا دکتر رفته باشم ؟ اينو ميذارم به حساب حال خرابم وگرنه من !... همه ميدونن که هميشه بهترينارو پيشنهاد ميدم از رستوران و فست فود تا ال ائي دي و ال سي دي .... اين بار دارم به خودم شک ميکنم شايد اين اون دکتري نباشه که ...شايدم مريضيم خطر ناکه و نميخواد چيزي به من بگه وگرنه واسه چي اينقدر طولاني شده جوابش واسه چي داره هي اين عکسارو زيرو رو ميکنه .دلم ميخواد بهش بگم خوب دکتر چيزي بگو از اين درد لامصب من .ولي يه چيزي جلومو ميگيره ترس، ،شايدم ادب که نميفهمم توي اين گيروداربه چه دردم ميخوره . خلاصه توي اين فکرام که دکتر آرووم سرشو مياره بالا و ميگه : عزيزم يه چيزي ميخوام بهت بگم ،تحمل شنيدنشو داري؟

August 20, 2009

خوددرمانی

حالا هي برو خودتو بزن به درو ديوار كارهاتو بيشتر كن خودتو غرق كن تو روزمرگي هاتو هي بال بال بزن اصلا هم به روي مباركت نيار، باشه! نه، حتما ميتوني شايد خودت شك داشته باشي ولي من ايمان دارم كه ميتوني . فرار، كار هميشگيته . ولي اصلا فكر نكن كه مرد شدي ، يعني خوبه كه فكرشو بكني ولي متاسفانه امكاناتشو نداري ! يادت باشه هميشه بهت گفتم فرار نكن، مرد و مردونه واستا تا بتوني محكمتر بشي ، جوندار تر بشي ، اونجوري كه من بيشتر دوست دارم بشي ،تا وقتي كه نيستم ، خيالم نگرانت نباشه . وگرنه اينجوري نميگم كارات پيش نميره ،نه تازه خوبم هست ! ولي يه روز ميشه كه اين مرض از پا درت مياره و ميدوونم دوباره منم كه بايد يه كاري واست بكنم. نه اينكه فكر كني نميكنم ، كه ميدوني..... ولي خوب آخه چرا كار منو ميخواي سخت تر كني من كه نميفهمم اين چه جور خوددرماني كه تو واسه خودت تجويز كردي... با اين قرصائي كه واسه خودت نوشتي حتما خودتو ميكشي.....ف

August 17, 2009

بادمجون

توي اين روزهاي يكرنگ با آدم هاي كم رنگ و اوضاع بد رنگ من موندم با كلي آبرنگ . هر روز داريم كم رنگ تر ميشيم و حواسمون نيست كه، داريم يا نداريم. رنگ داره ميميره روح داره ميميره و من حس ميكنم خونم داره تغيير رنگ ميده داره يه جورائي بد رنگ ميشه كدر ميشه حس ميكنم توي دلم ديگه خون ندارم . يه مايع بادمجوني رنگ پر از دلمه تو رگهام در جريانه و من از اين حركت احساس خوبي ندارم يه ويروس يه مرض يا يه درد توي دلمه . دل درد دارم !، دل دردي كه هيچ نبات داغي خوبش نكرده دردهامو تحمل ميكنم تا تبديل به نفرت نشن

ديدار

بازآمده اي از ساليان دور، آنقدر كه وقتي به آن روزها فكر ميكنم حسرت نبودشان را ميفهمم. نه آنقدر دور كه از ياد برده باشم نگاهت را. شادابي و شيطنت هاي كودكانه ات به پرنده ائي ميمانست سرمست و شاد، كنجكاو وجستجو گر و امروز باز آمده ائي، از پس سالياني نه چندان دور و من در انتظار خاطرات خوبم . و تو خسته از راهي سخت وطاقت فرسا . و تو شادماني را به رويت نقش زده ائي و من به دنبال پيچكهاي سبز ذهنم نگران و محزون به تو مينگرم ، ناشي تر از آنم كه سراغي از سبزيشان نگيرم . نقاب از رخ برگير ! و بگو گلهاي ريز صورتي را چه شد ؟ بارانكي نم نم و آرام ميبارد و..........ف

August 16, 2009

آبی آب

دستهامو به هم گره ميکنم و تا جائي که ميتونم مي کشمشون بالا، بالاي سرم . چشمهامو مي بندم و تا جائي که ميتونم عميق نفس ميکشم ،خيلي عميق. پلکهامومحکم به هم فشار ميدم تا نفسم از توش فرار نکنه ، من آماده ام ! . اين روزها احساسم ميگه يه چيزي توي خونم کم شده ،اسمش...؟ چند وقته ديگه احساسش نکردم . مدتهاست که با هم تنها نبوديم تا واسه هم قصه هامونو بي دروغ وريا گريه کنيم و من سبک بشم . من خودم بشم ، آدم بشم . همه حواسمو جمع ميکنم توي انگشتاي پاهام ، بزرگه خوب کارشو بلده،همينجاست ! نسيمي که از روبرو مياد منو خنک ميکنه ، پاهام !؟،حتما فهميدن که هم سرده وهم عميق،محکم بهم فشارشون ميدم تا استوار بمانند، جلوي حوض خاطره هايم . مرا فرا ميخواند مشتاق و، من بي دريغ .در آغوشم ميکشد تا سرما از تن لرزانم بزدايد تا با من تاب بخورد و تا انتها بدرقه راهم باشد تا نوايش را برايم زمزمه کند تا قصه هايم را در آغوشش گريه کنم و کسي شکستن مرا نبيند ، تا ... و من نيز اينچنين.
صبح دمي اينک در پايان راه . و من، رها ازقصه ها، سرمست از نجواها ، همه گوش! . بدرقه ام ميکند آرام به ساحلي امن ، مبادا خواب آرامم بر هم زند، ومن براي لختي بيشتر چشم ميبندم . و همه راه رفته را به تکرار مينشينم ، بارها و بارها ... . و خوب ميدانم ،قيمت اين تکرارها ، نگاهي بود !... ... ف

August 15, 2009

آقا،فخيمی

لبخند هايت از اولين نگاه آشنايي مان ، نگاه مهربان ومهربانت و همه وهمه ي اون چيزائي که توي نوشته ها نمياد ، راز عشق من به توست . فرهنگ از تو بسيار سروده بود به (آقائي) و سواد و ... وه چه صادق بود ، و تو خوب بودي و صادق و منصف .وبازهم مهربان با من ،در آخرين ديدارمان به يادش در روز پدر. اين روزها سينما بي تو ، فرهنگ و ... بسيار فقير تر شده است و من غمي بزرگ دارم . به ياد مهرداد فخيمي بزرگ و مهربانم.

August 10, 2009

پايان .!؟

سيد ميگه : هندونه به اين بزرگي كه نباشه ! ، بعد بادستاي پينه دارش اندازشو نشونم ميده . فقط كافيه يه كوچولو زخمي بشه ، ديگه نميمونه ! . ف

August 8, 2009

خواب

از آبي درياها تا سرخي غروب
خستگي مرا تنها خاکستري سفر به در ميبرد



برای وطن

تا کي جوانانم چنين خونين و مالين و حزين .تا کي به نام دين من افسار بستن بر دهن ..

August 4, 2009

حيثيت

آنجا که تو بازجوي مني ، ميتوان سنگين ترين اتهامات را ،بي هيچ نيازي به دفاع پذيرفت .

December 6, 2007

پائيز

بيم واميد شادي و غم فاصله اي کوتاه تر از پلک زدن دارند
عجب بهاري بود .........گل عزاري بود .........لاله زاري بود
امروز توي محلات ميوني شهر پي گرد يادهائي از دهه هاي سي وچهل بوديم
فکر ميکنم به دنبال بوي ناي پشت بام هاي گلين ، توي عصريه روز پنج شنبه ميون تابستون ميگرديم ،اما امروز آفتاب بي رمق تر از هر روز جاشو داده بود به کلي دود وکثافت
به ياد کدامين پري تک به تک يادهايت را اينگونه مشتاق به تکرار نشسته اي
رفت و نيامد نگار من .................نگار من
ميشه يادي هم باشه که بتونه توي اين سگ سوز سرما دلي رو گرم کنه
پايئز سرديست
اينقدر غريب واحساس قرابت ؟
چه حس موهومي است اين هراس جستجو، گاه پيدا وگاه پنهان
آئينه اي در برابرت تو خود تجلي عشقي