حافظ میگه ...
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و اتش بهمه عالم زد
........................................
حافظ آنروز طربنامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و اتش بهمه عالم زد
........................................
حافظ آنروز طربنامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد
خرت خرت
یا
خش خش
دیگرفرقی ندارد
فصل ها هم
آواره اند
می دانم که دلگیرانه
جای به زمستان بخشیده ای
اینک
اینجا ...، آغوشی گرم در انتظار توست ... ف
به گمانم ، باید این گونه باشد.
ابری و مه آلود،
نقره ای و مرطوب،
درخشان و بارانی
و...
شامگاهانش عاشقانه سیل آسا.
به گمانم ، باید ! این گونه باشد ... ف
ناخدا ... ، باز این چه طلاطم است در روح و جانت
به چه رووی بی قراری
دست دعا می گشایم به آرامشت ، تا آرام گیرم
فرزند دریا ...
از چه موّاجی...
موجهای بی کرانت ، ساحل ساحل می تازد و ...
من ، در این سوی اقیانوس ... ، صبر پیشه کرده ام
تا شاید عابری را از این جزیره
عبوری باشد ... ف
مدتهاي مديديست كه
ديگر
كسي ازپشت پرده هاي خاك اندود پنجره عمارت قديمي
، باغ و نگاه منتظر درختاشو
یاد نکرده
حالا دیگه توی باغ
درختا قد کشیدن و
از اوون روزگار و تمام یادهاش
تنها جای زخمای قدیمی رو تنه هاشون مونده و... دلتنگی
ف...
پشت دیوار کاه گلی همون باغ قدیمی
توی لای و لووی برگهای باریک و شمشادی رنگ
کی میتونه خوش بخت تر ازاین گلهای سرخ انار باشه
تووی گرمای دم کرده ظهر تابستان
زیر پاهاش ، خنکای آب قناتِ حیاطِ دختر همسایه
رو سرش ، سایه برگهای سبز
برگهای سبزی که هی از میونشون آفتاب
بازیگوشی میکنه و ... ، سرک میکشه
راستی...
کی میتونه خوش بخت تر از این گلهای سرخ انار باشه
...ف
نيلوفرم را به تو ميسپارم
تا ماء واي دل تنگي هايش باشي
به ياد من و بي من
به سفرهاي دور و نزديكش ببري
و جايم را خالي كنيد
تا شبا هنگام
برايش لالائي بخواني ونوازشش كني
نيلوفرم را به تو ميسپارم
كه خوب خوب ، حواست بهش باشد
تا برايش از من بسرائي
تا يادش بدهي به سراغم بيايد
و
،به يادم
فاتحه اي بخواند ... ف
حس هايم اين روزها پر حوصله شده اند
نمي آيند ، مرا خوب نمي كنند !
حس هايم اين روزها بي حوصله شده اند
نمي آيند ، مرا خوب نمي كنند
و من در سكوت . و ديگر هيچ
لا اقل مي آمدند وسط پا در مياني مي كردند
كاش روزگاري باشد ، كوچه باغهاي شميران باشند
من همه سكوت باشم . و تو ، هر آنچه مي خواهي ... ف
حبیب می آید
...ف
، درِ گوشي مي خواهد
ف...
دير وقت تر از نيمه شب
آمدم !
دلم نيامد بيدارت كنم
آرامتر از خواب راهي شدم
نكند تو هم دلت نيامد بيدارم كني ... ف
ته لهجه ي جنوبي گرمي دارد
از دريا مي گويد ومردمانش
از اينكه همه ي آنها كه دل در گرو دريا دارند ، عاشق اند و رويايي
از افسانه ها مي گويد و خواب هايش،كه همه ...
از روياهاي بيكرانه و از ذهن تصوير ساز مردمان ديارِ دريا مي گويد
مثل همين آباداني هاي خودمان
مثل همين شمالي هاي خودمان
آنقدر كه تصوير دارند و رويا دارند و ... مي بينند
كلمه ندارم براي تائيد حرفهايش
چشمانم پر از راز مي شود . لب گزه خنده ايي نثار تائيد حرفهايش ميكنم
...............................................................................
پس من هم ، جنوبي ام .... ، شمالي ام ... ، دريايي ام ... ف
مرو مرو ، كه بي ... تابم
بيا بيا ، كه نوشم ... جامي
... ف
روزگاري بود ، باغي بود ، بلبلاني بودند و هوا تماما بهاري بود
روزگارش خوش كه نه ،بود ديگر... ، باغش ، باغستاني بود بالاي همين تجريش خود مان ارثيه
همانها كه رفتند و در بند همانان كه خواهند رفت
بازيگوش پرسيد: يعني دلت برايم تنگ شده بود
سر به هوا گفت : دلم ؟ نه... از همان نه هاي كشدار هميشگي اش
با همان ضرب آهنگ ِپر از شرم و حيا
...كه يعني، خوب معلوم است ديگر
...حتما مي مرد كه مثل آدميزاد، مثل همه ديگران، جوابي سر راست بدهد و بگويد .
يادم مي ماند ،كه اين روزگار اين گونه بود
حالااين روزها خسته مي شوم از حرافي هاي خودم ،
.ايرادش چيست ؟،مثل همه آدميزاد ها، من هم بگويم
!حرف دلم را مي گويم
.............
ف
وقتي همه ي لباسهاي تنت را يك به يك در مي آوري تا وارد حمام شوي
وقتي آرام آرام و دست دست كنان زير دوش حمام ميروي
وقتي نرم نرم آب را گرم تر ميكني تا به اوج اون حس خوب گرما برسي
وقتي آنقدر زير آب گرم مي ماني تا آب پز كامل شوي
وقتي پشت مه داخل حمام گم ميشوي و ديگر كسي تو را نمي بيند
نوبتي هم باشد ، نوبت حوله مي شود
سمت زبر ترش را بر مي گزيني ، كه نمي دانم چرا
كمي تا قسمتي خيس وخشك
حوله پيچ به اطاقت مي روي
تختي آماده ، در انتظار توست
طاق باز، هم آغوش تخت مي شوي
همه خوبي ها ، همه لذت ها ، از همين لحظه ي مخدر رويائي آغاز ميشود
وه ... كه چه آرامش سحر انگيزي مي بخشد
اين تختِ بعدِ حمام
دستاني از درون تخت ، باز مي شوند
و نرم در آغوشت مي كشند ... ف
كمي بعد از چهارو نيم بامداد ، سرخوش به بالش تنهايي پناه مي برم
نيش تا بناگوش بازم راتوي بالش فرو مي كنم ،
دوباره سر بر مي دارم ، هنوز هم چاك دهانم تا بناگوش باز است
دوباره و دوباره و چندين باره تكرارش مي كنم
معماري هاي چند لايه زيركانه را مي ستايم
، شايد لحظه ي مطلقي باشد اين حس موهوم ، .
اين جادويِ معماري ، بازيگوش و شيطان
چيزك آبداري نثار ت ميكنم
و بعد از آن خواب مرا مي ربايد ...ف
واسه گرمي كردن يه چند تائي كيشميش بسه ، تا منو از اين رو به اون روو كنه . يعني وقتي همون چند تا كيشميش لعنتي ميرسه ، من ميرم توي ابرا ، بال در ميارم ، پر ميزنم ، همه چيزا ميزون و درمون ميشه ، منم نفس ميكشم وسر حال ميام .امروزم فقط يه چند تايي كيشميش بهم رسيده .البته چند تاشو نميدونم ، ولي فكر كنم دو سه تائي بس باشه تا بتونه من ترش مزاجو گنده دماغو سر حال بياره . حالا فكرشو بكن اين خود كيشميشه ، اگه عرقش باشه كه ديگه هيچي ... وووو . تازگيا فهميدم هيچ چيز به اندازه روندن توي اين خيابوناي طهروون خراب شده آروومم نميكنه . يه قرار سر ظهر توي جردن و دو ساعت گپ زدن با يه دوست ،انقدر كيشميش داره كه منو چند ساعتي ميزون كنه . بدو بدو ميرم بهرام يه سبد گل ميگيرم ، باز بدو بدو برميگردم سر قرار ، بيست و چند دقيقه اي از موعد مقرر عقبم ، به انتخابم تبريك ميگم ، خوب گليه ، به تاخيرش مي ارزه
باقيشم سلام و بوسيدن و دست دادن و گل دادن و گل گفتن و گل شنوفتن ، دور يه ميز يكمي بزرگه . و ... نهار هم .
فقط همين . من ميشم آدم ترين آدم دنيا . با يه باك پر ، پر از كيشميش . راه مي افتم
جردنو ميرم سر بالائي ، ميپيچم تو كوچه خاطرات قديمي ، سرحال و سر ضرب . بابا، كيشميش چه كردي !خلاصه ميرم تو وليعصر، بعدشم چمران ، روبروي هتل استقلال كنار پرپرووك و ميگيرم ميرم بالا . هوا خوب آفتابيو گرمه . پيراسته رو رد ميكنم بازي نور روي شيشه جلو بازي جالبيه . توي اين خِفتِ گرما و آفتاب ، يه كنج سايه اون بالا مالا ها آي ميچسبه كه نگو . ميرم سمت دانشگاه واوين . توي ذهنم دركه است نميدونم چرا ميدون دانشگاه و رفتم سر بالائي .اين روزا يه چيزايي منو ميبرن اينور اونور كه نمي شناسمشون . با خودم ميگم دنبال چي ميگردي، سرگردوون . ميدونم كه سر گردونم ، يعني يهو سر گردون ميشم ، دلتنگ ميشم هيرون ميشم . ميچرخم و ميچرخم و نميدونم چرا . ولي خوب حالي داره هرچي كه هست . هي فكر پشت فكر، هي كلافه پشت ملافه ، هي خر تو خر ، هي شنگول منگول ميشم. هي هي هي خلاصه كه يه كيشميش خوردنو اين همه توئون
بعدشم كم كم بال ميادو باد ميادو..... ميادو ، منو با خودش ميبره
دلم كشمش ميخواهد ،همان دمش را... ف
اول خرداد كه مي آمد ، چونان كودكي شاد بود .
بهاري بود و زايا ، بيقرار بود و پويا.
. آنقدر كه همه را كلافه ميكرد ،
شاد ي ميكرد و بازي در مي آورد ، بازي مي كرد ، ادا در مي آورد
روز خودش بود و خود خودش
، دور هم جمع بوديم به مهرباني
. شام مي خورديم
، نيت ميكرد و با حافظ سر و سرري داشت
. براي نيتهايمان حافظ ميگرفت و معني ميكرد
، نوبت به كادو ها مي شد
. بيقرار تر ازآن بود كه چسبي بگشايد
. همه را يك به يك ، پر شور و با لذت مي گشود
. به دور از كليشه هاي مرسوم ، از راه هاي اختراعي خودش
واااااي بلندي ميگفت ، چشمانش برقي ميزد و تو همه خوشحاليش را باور داشتي
براي همان كادوهاي تكراري هر ساله
همان دوست داشتني هاي هرساله
همان حسرتهاي هر ساله من
همان شورت و زيرپوش هر ساله ، همان جوراب همراهش ، همان شلوار و كمربند سالي در ميانمان
تمام پوشيدني هاي جديد را همان روز بعد به كوون ميكشيد تا نكند بماند وبه تو نچسبد و به خودش نچسبد
تا برود توي كمد هزاران لباسش ، تا هر روز لباس عوض كند ، تا همه را كلافه كند ، تا خشك شوئي محل را شاد كند
ماچ و بوسه ها شروع ميشد ، اصولا بغل كردن و دست به پشت كوبيدنش را، محكم همديگر رادر آغوش فشردنش را ، بوي بوسيدنش را، صورت نرم و آبدارش را، دوست داشتم . لطف خاصي داشت
نوبت به همه جمع با خودش هفت نفره مان ميرسيد
سوگلي دربار هم از همه ملوس تر بود. در پس شوخي هاو نوازش ها ، حال و هواي دونفره اي داشتند ، اين دو عاشق سرسخت
آن روزها خبري از اين فر جديد هم نبود . مدام به همه غر ميزد و حسرتش را فرياد ميكرد
امشب ، از همه آن جمع ، تنها سه نفر مانده بوديم ... ف
.فقط يه پاف ديگه مونده تا من ، خودمو خفه كنم با اين بوي بهشتي
...عاشق عطرو ادكلن خنكم ، تند و تلخ هم نداره
.چه جادوي خوبيه اين بو ، توي آئينه از خودم كيف مي كنم
.واي ... معركه اس . حالا، من ،اين خود خوشمزه خودم، به جادوگري مي مانم پر از راز
.چند برابر شدن را دوست مي دارم، ضربدر دو شده ام
.حالا همه چيز و همه جا عطر مرا مي دهد ، مالامال از خود مي شوم . اينك ... خالي بودنم ، من بودنم ، هويداست
.حالم ،هواي نرم نرمكي دارد . نغمه ها مي آيند و مي افزايند
.بالهايم...، مرا به پيش ميبرند . عزيزاني در آستانه ... ، اميِّد و دعاي خير توشه شان . نغمه ها در اوج مي خوانند
.عزيز ، بيا به كنارم، از عشقت بي قرارم، به خدا دوست ميدارم
.نغمه هاي مستانه ايست ، همه چيز براي نفسهاي سركش من همراهي مي كنند
.صداي آرام بالا كشيدن بيني حواسم را به شيشه هاي باز مي برد
.شيشه ها بالا مي روند ، كم كم صدا واضح و واضح تر مي شود
،هق هق ريزي مي آيد ، خرد وآرام، توي تنهائي دلش
.بالاخره بغضش مي تركد ، هاي هايِ هق هق همه جا را مي گيرد
. هق هقي ريز و دخترانه ، به گمانم يادگاري ناب از جواني هايي در دوردست
. وه چه صداي جواني ميداشت در گريه و نمي دانستم ، و من در سكوت مي رانم
، اينك ، تنهايي و گريه برايم معني ميشود ، سختم ميشود
. به مقصد رسيده ايم
شماره تِرك را براي باري ديگر، پافي ديگر و حالي ديگر، به ذهن خسته ام مي سپارم ...ف
واحد نبودن ها و نبودگي چيست
يك ...، دو ... ، يا هر چند
...به چه شماره نشسته ايم سالهارا، ماه ها را و
اعداد و ارقام ناتوانند از درك اين دم ها،دم هاي بي تو
. نبودگي،نفس تنگي مي آورد
اين دمهاي بي تو را نه ماهي و نه سالي نيست، نه. هر نفس است كه نيستي ... ف
و اين باد ما را خواهد برد
و اين باد همه برگها را خواهد برد
ايستاده به درگاه تماشا،
باران خواهد آمد
،نرم نرمك و آرام
،آرامتراز آرامش هر برگ
خفته بر گرماگرم خاك ... ف
. پسرك از همان روز گم و گور شد
، وديگر كسي او رانديد
. هيچ كس
آسمان ، آبي تيره خوش رنگيست ، در امتداد راهي كه من ميرانم
و در عمق ، با جاده در يك كبودي قرمز فام در هم مي آميزند
هوا ، گرگ و ميش مطبوعي دارد . زمزمه ام مي آيد ... و دل ، به طراوت كم نورِ نمناكش ميسپارم ... ف
. آبي ترين آرامش ، عميق ترين خواب
. نعشِ لشِ فلزيم ، زير تابوت شيشه فام خواهد ماند
. روي به كدامين قبله حاجتي ، يا لحظه اي .
. يا باري ديگر با يك باطري لعنتي .
. لختي بيشتر بياساي، خسته ام از پايش لحظه ها
. يا باري ديگر با يك بطري لعنتي
. لختي بيشتر بياساي ، خسته ام از پايش زمانه
. تمام شدن زندگي ، تمام شدن همان باطري لعنتي
. لختي بيشتر بياساي ، خسته ام از زندگي
نعش لش فلزيم زير تابوت شيشه فام خواهد ماند ... ف
.انگارمدتهاست كه ديگر ، گوش خوبي بودن را ، فراموش كرده ام
، شب هنگام ، آوائي غريب وبه غايت آشنا ، با همان تاكيد ها ، با همان ضرب آهنگ ، به همين سادگي
لرزه اي ميبخشد ... ف
طعم سسهاي قرمز ايراني را دوست ندارم
بخصوص تند هايش را كه فكر كنم با زهرمار تند ميكنند و تلخ هستند
بعضي هاشونم مزه آلوچه و چيزاي ديگه ميدن ...
اين روش منه : 4 تا قاشق غذاخوري رب خوب توي يه كاسه پيركس ميريزم 3 تا قاشق غذاخوري شكر روش ميريزم بعد بهش آب جوش اضافه ميكنم و آرووم هم ميزنم اينقدر كه رقيق بشه، شبيه به سس مايونز رقيق شده .اين سس به مدت 2 دقيقه توي فرمكرويو، البته با يه درپوش كه گند نزنه به دستگاهتون بايد جا بيوفته
علما ميگويند اگر تكه اي فلفل دلمه اي درون سس بياندازيد و زمان را به 5 دقيقه برسانيد طعم پيتزا خواهد شد ، سركه هم نميزنم .
يكي از صحابه روايت فرمودند : چنانچه به سس مذكور مقدار متناسبي روغن زيتون اعلا اضافه شود و بعد از آنكه جوجه كبابهاي خوش بخت بر روي ذغال نزديك به برشتگي بودند با قلم مو مانندي به رويشان نواخته شود و بمانند روي ذغال برشته شوند ، لعبتي خواهد شد ، نگو و نپرس . توي مبحث شيرين جوجه رو ذغال ، اونم نه از اين پاكتي ها ، چوب بزاري ذغال بشه . بگم كه اضافه كردن مقدار كمي سس مايونز به سس متداول جوجه كباب ، حدود يك قاشق شايدم دو تا براي هر كيلو، جوجه كباب را هم خيلي ترد ميكنه و مهمتر اينكه نميگذارد جوجه ها خشك و چقر شوند. فقط دقت كنيد كه در اين روش به علت آبدار بودن، جوجه ها كمي بيشتر يا كاملا بايد برشته شوند - دلم ذغال ميخواهد ، همان سرخيش را ... ف.
آخرين سطرها را مايوسانه ميخوانم ، كتاب را ميبندم ، چشمهايم را هم . همه حكايت ، حكايت يه عمر حسرت فرهنگ و هنر يه مملكته كه استاد... اومده يه مانيفست فرهنگي ، اجتماعي ، اخلاقي و ... بلند بالا صادر كرده . بيشتر يه وصيت نامه است براي فرهنگ يه كشور جهان سومي تا... و خلاصه اسمش رمانه و رسمش مامان .
طاق باز دراز ميكشم و به جملاتي عجيب مي انديشم .انديشه ، فكر، همان چيزهاي خطر ناك هميشگي ، همان تابوي ابدي توتاليترها ، من توتاليتر... ،توي توتاليتر
چالش (اين كلمه مزخرف را دوست نميدارم به ياد مديران پوزملوك و دوون پايه دولتي مي افتم يا كارشناسان ابله سياسي ) همواره اعتقاد به آن دنياي ديگر، واقعيتي عيني و مجسم بوده ، براي من كه اينك چشم بسته ،پنجاه ، پنجاه را تكرار ميكنم .ميگويد : مگر نميگوئيد هست ، خوب باشد . بيايم اين بودن را پنجاه در صد بگيريم و پنجاه درصد ديگر را به نبودنش بدهيم و من براي اولين بار ... پنجاه درصد به نبودنش ميدهم .آري به راستي پنجاه پنجاه براي رسيدن به عدالت به نظر من نزديكتر است ، عدالتخانه ام حكم به پنجاه پنجاه ميدهد و سخت وعجيب و نفس گير ميشود آوار اين باور جديد. آن نيمه نيستي ، حتي شايد هم همان نيمه هستي ، خوب حالا ببينم ، همه اين پنجاه درصد را ميخواهي؟. ببينم چگونه حكم ميدهي به صد درصد ، اينقدر شجاع ، قاطع ، و يا ... نه! ...به نظر من امروز ديگر عقلاني نيست . حتي داستان اينور و آنور هم 50 -50 است همه 50 اينور را ببازيم كه فقط برنده 50 تاي ديگري باشيم . وآنهم باز 50-50 نميدانم گيج ميشوم ، ولي باور دارم هر آنكه 50 اينور را ببازد به طمع 50 انور جز پوچي نصيبي ندارد .باور كن ، به جان خودم راست ميگويم .حالا سنگت را ول كن، خواهش ميكنم. همان سنگ بزرگ تمشيت خودت را كه محكم گرفته اي در كف درياچه اي بلوري. نفست را گرفته اي ، چشمانت دارد بيرمق ميشود ، لپهايت سرخ تر از هميشه رو به كبوديست . و تو، در انتقام ، و تنبيه كه هستي ؟ من... ؟ خودت... ؟ چرا... ؟ به كدامين گناه ؟هيچ راه رستگاري در اين تنبيه خودسرانه وجود ندارد ،عزيزكم...خواهش ميكنم ، باور كن دوستت ميدارم . سنگت را رها كن ، همان سنگ بزرگ كف درياچه بلور را ميگويم . درياچه با بودن تو فرشته دارد ، بي تو مردابي بيش نخواهد بود،به خدا ... ف
نوايشان : اتوبانهاي جديد راهها را نزديكتر ميكنند ...!
نجوايم : فاصله ها را هم ... ، آيا ؟
مدتهاي مديديست كه ديگر ، دندان اينكه همه با منطق من فكر كنند را كشيده ام . اما هنوز هم زبانم جاي خاليش را ... جستجو ميكند ... ف
شكم كه پر ميشه هوسهاي زيادي ميپيچه توي سر .
دارم غذا ميخورم ، توي يه جاي خيلي شلوغ با غذاهاي رنگارنگ . بيقراره ، كنارم داره خودخوري ميكنه واسه دير شدن غذاش . يهو يه حسي مياد تو سرم ... قسمتي از غذامو كه دست نخوردس براش دارم جدا ميكنم تو ذهنم ، دارم سبك سنگين ميكنم كه چجوري بهش بگم كه ناراحت نشه . كه دست ميكنه توي جيبشو فيش غذاشو در مياره ، ميگم ديدي اشتباه كردي ، حالاخوب شد خرابكاري نكردم . من كه ديگه از اوون تيكه غذام دل كنده بودم شروع ميكنم به مذاكره با معده محترم كه يه جائي باز كنه . توي همين هيري ويري با بشقاب غذاش مياد كنارم ، 4 تا ورق نون تست با پنير و يه حلقه زيتون سياه روي هر كدومش، نون سيرشو شروع ميكنه به خوردن ، معده من دوباره هنگ ميكنه ، يكي دوتا گاز به يكي از تستها ميزنه و از جاش بلند ميشه ميره ، هرچي سر ميچرخونم توي اون وول وول آدمها نميبينمش ، حالا دارم فكر ميكنم تا نيومده ، اون تيكه غذامو بزارم تو بشقابشو زودي جيم شم . فكر ميكنم ممكنه بهش بر بخوره يا بدش بياد ، ميرم يه بشقاب ميارم غذارو جدا ميكنم كه يهو سرو كلش پيدا ميشه . اينبار يه كووكا تو دستشه ... حالا توي ماشينم ، شيكمم باد كرده ... كلي راه ميخواد كه برم ، تا كمي حضم بشه و ...آرووم بگيرم ... ف
نيك روزيست ، كه آمده اي و بهار آورده اي .
نيكوو روزي ... ، باشي و بماني ... ف
آرامشي مرموز...، بازيگراني بي بديل در اجراي نقشي تكراري و دِمُده ، وهمي مواج ...! جادوئي، در همه ي گوشها پچنه شده .
بلاخره ابلهي عنان از كف ميدهد ، با احمقانه ترين ديالوگ ممكن .
مگرهزاران بار نميگويند، نميگوييد! ... نمي شنويد؟ . آيا تنها انديشه تان، تكرار بي مغز نشانه ها نيست؟ شما را به خدا بس كنيد ، اين شهوت كلام را... اين بيماري لذت بخش عريان كردن نفسها را. مگر لا تجسسو نميداني مگر لااله الا اله نميگويي. برادر عزيزم... شما را هم ميگويم، اين زن جمورگي در شاْنت نيست به خدا... ف .
اي كاش دل تنگش ، لختي بيشتر تاب مي آورد اين دل تنگي را ... مادر بزرگ قصه ها بود و عيد مي آمد .
..............................................................................................................................
اي كاش دل تنگمان نيز... تاب بياورد ، اين دل تنگي ها را ، اين بهانه ها را ، اين هوائي شدن هامان را ... گاه و بيگاه ... ف
.....................................................................................................................................................
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
.......................................................................................................................
اصولا تصويري بودن را بلد ترم ، تا گفتار و نوشتار را ، كه كمتر و ناشي تر و دور تر. كه... سوء تفاهم برانگيزاننده است وهولناك و من هم تشديدش ميكنم تووي ترجمه هايم ... لحظه ها ، يادها ، و نگاه ها را ... ترجيح ميدهم كه حفظ كنم ، از بر باشم ، و بسرايم با نوائي بر لب ... چه شادانه و سووت وار، چه مويه وار و حزين ، بارها و...بارها ... ف .
به علت شبهه : مال مردم خوري و عدم رعايت كپي رايت حذف شد ...ف
اوون استخوونه كه جلوي سگ ميريزن . اوون گربه است كه دم حجله ميكشن . اوون ...
اوون منم كه آدم گهي شدم ، اصلان خود گه شدم بدون آدمش ... ف
همه ي كثافت دهنتو تف نكن توو ملاج طرفت ، يكميشم مزه كن ، شايد واسه شام سيرت كرد . (ف)
مي خوام زبونمو عوض كنم .
چشماتو ببند نبيني منو لخت ...
...ف
ببار. ببار و آرام كن دل آشوب مرا اي بغض فرو خفته من ، اي دل تنگي ايام ، اي ...
اي مَنِ همه سكوت ...
بي امان ببار ... ف
درزندگي مزه هائي هست ، بسيار ناچِش ... كافيست كمي كم و زياد شود، تا مجبور بشي همه خورشتت رو خالي كني توي سطل آشغال ... ف
فقط يه سيب ، يا يه موز، يا فقط يه ليمو سنگي لازمه كه من ، قاچش كنم ، بريزم توي مخلوط كن ، بعد زير يه ليوان آب خنك خفشون كنم .حالا نوبت چرخ گردونه كه... اين ملقمه رو خوب خوب ، نرم كنه. حالا اگه خيلي غليظ شد كمي آب ميريزم تا رقيق تر بشه ، آبدار بشه ، آب ميوه بشه . شكرهم شايد ... يه بارم اينجوري مست شدن ، ارزش تجربشو داره ... ف
زبان نفهم شده ام . جملات را ، هزاران بار ميخوانم و نميفهمم چه ميخواهي بگوئي . حرف ها را ، يا حرفش را ، هزاران بار تكرار ميكند و نميفهمم چه ميگويد . چاره اي جز سكوت نيست . همان علامت رضا . آخِر، به همين سادگي . دل نداشته ام را ... داشت .عشقم را ... نميدانم . من هميشه يك زبان نفهم بوده ام ، ميفهمي ... ف
واسه بالا رفتنو، بالابردنو، اوج گرفتن، بايد جرات داشت . جرات راهي كردن وراهي شدن و... درست مثل باد بادكي كه همه تلاشتو واسه به رقص در آوردنش كردي، حالا توي اوج ، ديگه نخت تمووم شده... پس... وقت راهي كردنه ... كه ... اين همه ي فداكاري تو بوده ...ف
نيمه هاي پائيز كه اومد ، درختاي گردوو آخرين گردوو هاشونو ريختن روو زمين، به امون خدا ؛ بعدش نوبت برگها بود كه واسه رفتن توي آغوش زمين، گُربگيرن و رنگ به رنگ بشن و... ؛ توي باغ، درختها موندنو سووزِغارغار كلاغا كه چشم چرووني ميكردن تنه هاي لخت درختارو... نمْ نمْ ابرا اومدنو، واسه همه باريدنو ... حالا توي باغ ، اين فقط درخت خرمالوئه كه با تن عريونش ، همه خرمالوو هاشو نگه داشته ... ف
دلم كوچيكتر ازاونكه جونم به لبم نرسه ... بدجنس ... ف
وقتي يه مدير خوب نداري تا بتوني ازش مرخصي بگيري و يكي دوباري حالتو بپرسه و كلي واست دوادرمون حواله بده و تو هم بگي چشم و نكني .... كم كم قلاده دور گردنت اينقدر سفت بشه كه نتوني ديگه نفس بكشي و استخونات شروع كنن به تير كشيدن نوبتي حالا كه كسيو نداري تا ازش مرخصي بگيري مجبوري تا صبح خودتو بكشي كه خوب بشي اين يعني جنازتم شده بايد بره سر كار اين كارلعنتي ما كه تنها مرخصي دلخواهش مرگه....پس اگه دوست نداري بري روو تخت بخوابيو شلوارتو بكشي پائين يا اگه ميخواي وقتي همه فين فين ميكنن تو بهشون نسخه شفا بخش بدي اين راهو بگيرو بيا .قدم اول انتخاب يك عدد پياز متوسطه البته من خودم 4-5 تا پيازريز رو ترجيح ميدم قبل از پياز ها يه قوري چاي با دارچين و اگه داشتين زنجبيل دم ميكنين .پيازارو پوست بكنيد 4 قاچشون بكنيد بعد با شجاعت تمام شروع كنيد به گاز زدن پيازا با اين كار يه گاز شديد و تندي ميپيچه تو سوراخ سنبه هاي ملاجتون اگه در همين حالت تونستين نفساي عميق بكشين كه خيلي خوبه وگرنه پياز جويده شدتونو با يه قلپ چاي بدين پايين اين چاي مثل اب روو اتيش همه تندي پيازو ميشوره و ميبره حالا اين كه چند تا چاي بخوريد به خودتون بستگي داره تا همه پيازارو نوش جان كنيد حالا نوبت رختخوابو يكي دو ساعت خوابه كه... زير پتو شروع ميكنيد به عرق ريختن بعد به حمومتون افتخار ميدين تشريف ببرين توش شير توالت فرنگي رو باز ميكنين اب ميپاشين رو شوفاژ حموم و چند دقيقه اي اين كاروو ادامه ميدين تا حمومتون بشه سوناي بخار حالا بفرمائيد زير آب گرم تا اونجائي كه دمارتونو در نياره گرمش كنين حالا اين شمائيدو خلطاي چركي و ... كه بدو بدو از تو گلو و ريه هاتون فرار ميكنن. حالا دوباره ميرين تو رختخوابو بعد بيدار شدن شما شدين يه ادم سالم و نو نوار يه درمان فشرد توو كمتر از 4 ساعت تورو حضرت عباس يبارم شده به حرف ما گوش كنين خيرشو ببينين...ف
اين كه از چي بگم و از كي بگم و يا نگم. اينكه چيكار ميكنم و نميكنمو يا نميگم. اينكه چه حالي يمو چه دردي دارمو ندارم. اينكه كجا ميرمو نميرمو نميريم. اينكه هي به اين تيم متلاشي شنبه ها زور ميكني بريم اقلا بدويم؛ اين بي حاليارو... اينكه دره فرحزادو كه پاركش كردنو دوستش دارمو توش رفتيم دويديمو؛ همشون رد كردن. اينكه همشون باهم ميگن بريم يه جاي جديد بعد هي پيشنهاد ميدن و خلاصه همشون توافق ميكنن روو يه پارك و به من ميگن خوبه منم ميگم اسمي نميشناسم .ادرسشو بگين ... حالا ....منم كه اصلا نظري ندارم... حالا امشبم كه رفتيمو خوششون اومده. اينكه من وسط خيابونا پشت سر هم ليمو سنگي ميبينم؛ ليمو هاي نوراني كه خيابونامونو روشن ميكنن اينكه ديشب دوباره تا صبح نخوابيدمو كارهامو 6 صبح ميلشون كردم ياد شبهاي ژوژمان به خير ياد خيلي از خيابونا به خير ياد خيلي از ادمها به خير ياد خودم به خير كه چه جووني داشتم هر هفته اصفهان هر هفته پرواز خوبه ها هفته اي دو بار پريدن ياد رفيق هم پروازيم بهروز كه شنيدم سكته كرده به خير و خدا كنه عمرش باقي باشه و بقائي بمونه ياد اون چهار راهي كه من دوستش دارموفرهنگ دوستش داشتو ژيگولش بودو سرش دختر بازي ميكردو... به خير با كلاس زبانشو تئاترشو اون رستورانش كه اول مال جغدا بود و بعد گاوا خريدنش و منم كه از جماعت خفاشان بودمو مشتريش بودمو تووش غذا ميخوردمو ادمارو ورنداز ميكردمو ...زبان ميخوندمو ، دوستش داشتمو. اينكه دارم چيزاي جديد ياد ميگيرم درداي جديد پيدا ميكنم ياد ميگيرم سردرد چيزيه كه تا حالا بلدش نبودم اينكه فرهنگ ميره تو خواب مردم پيام ميذاره بعد طرف منو گير مياره مثل انسرينگ پيغامشو پخش ميكنه برام. اينكه دارم فكر ميكنم ديگه فكر نكنم مثل خيلي از اين روزا كه يادم نمياد از كجا رفتمو چيكار كردم اينكه فقط نگاه كنم و كمتر ببينم يا نبينم اينكه آدما كار دارن يعني پول دارن و اگه كار دارن و پول ندارن پس حتما فكر ميكنن كاردارن يعني بي كارن اداي كار داشتنو در ميارن اينكه ...اينكه نِميري حتي اگه دوست داشته باشي چون پول نداره .ببينم تو هم حس كردي داريم غرق ميشيم يادم رفت وسط اوون هيري ويري ديشب اومدي و منم به افتخارت يه انتراك به خودم دادمو ...اينكه دخترائي كه اين 40 -50 متر جلو اين سينمائي كه رفته بوديمو خيلياشون تو ماشيناشونو تازگيام تو پاركهاو خيابونا حقشونو از اين مردا ميگيرنو هي سيگار ميكشنو كفه هاي نابرابريشونو تعديل ميكننو ...خب حقم دارن تا كي هي كنج اتاقاشونو لب پنجره هاشونو توي پشت بوماشونو توي زير زميناشون حالا همشون اومدن همه حقشونو بگيرن ، همشو......زيادم هستن همشون ، اصلا كي گرفته بوده بگين پسش ميگيرم براتوون. اينكه هي اين نيازت براورده ناشدني تر ميشه اينكه ديگه اون ضرب آهنگ هاتم بهت جوون نميدن ديگه ...اينكه ميگن يه چيزائي هست كه ريتالينه ميخوريش ميشي يه ادم خوب با دقت با ادب كار به كسي نداري كسي هم كاري به كارت نداره ارووم ميشي ووو...خرجش يه ناصر خسروئه اينكه اطاق كوچيكه رو تركوندم .اينكه پرواز خودمون 208 هزار تومنه عربيش 95 تومنه اينكه علامتاي اين متنو نميزارم چون حالشو ندارم.اينكه برم تا ... ف
حالا تو كافه نشستيمو تو داري از ساندويچت كه با اشتياق ميخوري زوركي به منم ميدي منم دارم ميخورمشو غرق نگاه به توام كه داري از غذاي من ميخوري دوست دارم همه غذاتو بخورم .... تند تند گازاي بزرگ بزرگ ميزنم و تو هر لحظه پشيمون تري ازتعارفي كه بهم كردي اول تو نگاهتو بعدشم روو زبونت ميان ولي قبل هر دوتا شون اين دستاتن كه اخرين بازمونده اين غارت رو از من ميربايند ...دوست دارم اينجوري حالتو بگيرم ...كيف ميكنم كلافه بشي و حرص بخوري ... ف
فرّ آمد
فرا آمد
فرا نيك آمد
فرنيك آمد.
فرّ و فرا باشد
و
فرا نيك بماند...ف
جاده چالوس 100- 95 نبود...؟؟ دوطرفه !!
قدمهايي كه آرووم آرووم و از رووي برگهاي پائيزي دارن ميرن سر قرار، يه قرار شبونه زير نور ماه ، ماهي كه جاشو با كلي ابراي باروني شريك شده ، باروني كه نه خيلي ، كه تك به تك و دونه به دونه و با حوصله ميادو اصلا انگار نمياد ، يا نميخواد بياد. هوايي سرد تر از خنك كه يادت مياره خيلي وقته پائيز اومده و تو هنوز تو روياي بهاري وبرگهائي كه از زرد زرد تا زرد نارنجي همشون توي اين نيمه روشنائي مهتابي ، هم دل و يكرنگ شدن . چند ماهي ميشه كه به اينجا عادت كرديم واسه قرارهامون ، توي اين باغ قديمي بي در و ديوار زير اون درخت گردوي پير، شده جاي هميشگيموون . يه جورايي كمتر كسي راهش اينوري ميوفته اين آرامشش خيلي خوبه .هزار جور فكر و خيال توي راه از لاي شاخ و برگ درختا ميريزن توي سرم نكنه امشب چون دير شده ، چون تاريكه ، چون نميتونسته ، نياد. يا شايد اصلا دلش نخواد بياد . يا اومده باشه و بي ديدن من رفته باشه . تو ميونه اين فكرو خيالهام كه ميبينم بازم مثل هميشه زود تر از من رسيده . من عاشق اين آن تايم بودنشم . نگاه منتظرونگرانش با رسيدن من ارووم ميگيره و جواب سلامم رو توگره خوردن نگاههامونو از تبسم هميشگيش ميگيرم .سلام ... هي اين پا اون پا ميكنم چيزي بگم ولي اين نگاهه لامصب دهنمو كيپ كرده .................................................................. واسه همينم اين سكوت و به همه حرف و حديثها ترجيح ميدم برگهاي زرد روو زمين همه از بارون نم دارن و منم با پاهام زيرشون دنبال يه جايي واسه نشستن ميگردم برگهارو با پاهام كنار ميزنمو روي يه تخته سنگ تقريبا صاف ميشينم .فكر نميكني حيفه ادم توي اين هوا وسط اين باغ كنار تو دراز نكشه و آسمون و ماهشو ابراشو از زير درختا و شاخه هاشون نگاه نكنه؟ دراز ميكشم كنارش ، حالا هم اونو ميبينم هم آسمونو هم برگهاي درختهارو كه نميزارن ما زير اين تك دونه هاي باروون خيس بشيم سرمو ميارم نزديكش و با هم حال و احوال ميكنيم من بيشترو او كمتر حرف ميزنيم من حول ترو او ارام تر من تشنه تر و او سير تر من نادان ترو او دانا تر اينو از تك به تك ديالوگهاش ميشه فهميد ميگم ببين 3 به هيچ اين بار به نفع تو خوش باش ، نوش جونت . ازپشت آرووم دستاشومياره و ميذاره رووي شونه هام ، يه جوري انگار كه ميخواد آروومم كنه ،همون قدري كه لازمه حرف ميزنه كوتاه ومفيد . حالا من كه آروم تر شدم از هر دري ميگم و اونم ميگه و كم كم هوا سرد تر ميشه ، كم كم باروون هم بيشتر ميشه ، منم كه آستيناي ژاكت بافتنيمو كشيدم گذاشتم زير سرم تا سرماي سنگ اذيتم نكنه ، مهو بازي ماه با ابرا شدم كه ميگه ديگه سردمه ؛نميدونم چرا لرز كردم . بريم ؟؟ با هم بلند ميشيم و اوون هنوز دستاش رووي شونه هامه داريم قدم زنان از توي باغ ميريم بيرون ، بيرون تر از باغ نزديك خونه ها چند تا كنده نيمسوز كه دارن دوود ميكنن و ميسوزن ما رو از راه بدر ميكنن نزديك آتيش كه ميشيم دستاشو از روو شونه هام برميداره و ميره به سمتش ، عاشق آتيش بازيه اوونم اينجوريش . حالا يه جوني به اتيش داده كه ديگه با صورتت گرماشو حس ميكني . بهش ميگم نكن بچه شب تو جات ميشاشي ها ، ميگه : ميدوني كه آتيش بازي چقدر ادمهارو اروم ميكنه ، ديگه اينجوريش گيرت نميادها ! حيفت نمياد تو اين هوا زير بارون كنار آتيش...گرم نشي و كيف نكني و بوي دوود نگيري؟ ميگم بيا بريم...! ديگه بسه . ميگنه نه... من هنوز يه كمي سردمه. بعدشم... ديگه ديرم شده بايد برگردم ... وگرنه نگرانم ميشن . تو برو...؛ ميگم خوب آخه همينجوري ... با نگاهش باغ و نشونم ميده و وعده هميشگيمونو. دستمو به نشونه ميارم بالا و با همون خنده هميشگي بدرقه ام ميكنه ، حالا آرووم آرووم و از روو برگهاي پائيزي دارم دوورميشم و باروونم كه يهو چه شديد تر شده و منم كه لرز كردم . ژاكتمو مرتب ميكنم ، دستامو ميزارم رووي جاي دستاش روو شونه هامو لمسش ميكنم هنوز جاي دستاش گرم گرمه... پس چرا.. ميگفت سردشه ...؟ حالا ديگه ابرا اومدنو همه آسمونو گرفتنو ديگه همه جا تاريك تر شده و باروونم كه ديگه اموون نميده....ف
شهریار کوچولو و روباه
روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اینجام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردهاند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میکردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همهی عالم موجود یگانهای میشوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کرهی زمین هزار جور چیز میشود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیارهی دیگر است؟
-آره.
شکارچی -تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چهطور؟
-نه.
روباه آهکشان گفت: -همیشهی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همهی مرغها عین همند همهی آدمها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق میکند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بیفایدهای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علفها مینشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هیچی نمیگویی، چون تقصیر همهی سؤِتفاهمها زیر سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی.
روباه در حالِ انتظار فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعدهای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصیدند همهی روزها شبیه هم میشد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر میشود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهات میگویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: -انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
اين ما آدمها ، انسانها ، اين ما جانوران پيچيده ، اين ما جانوران ضعيف ، زياد فكر كننده ، زياد بي رحم ، زياد پر مهر و باز هم اين ما اين جانوران عجيب . اين ما همه سادگي و اين ما همه پيچيدگي ، اين ما همه نجابت و اين من همه بي پروائي اين من همه جمله هائي كه بايد با تف به هم بچسبونمشون تا از گلوم برن پائين ، تا كمتر خراش بدن گلومو تا كمتر بلرزونن صدامو . اين من اين لرزش دست و دلم .اين من وفارسي كردن تمام لهجه هاي وجودم . اين ما و اين قصه قديمي ،نه كه كهنه ، نه كه دمده ، كه به قول تو اصيل ، كه نجيب ، كه خوب والهي . اين ما كه شايد ... اين تو كه شايد ... اين من كه... اين منيكه ... كه ... كه خوشحالم يا اينطوري حس ميكنم يا اينجوري دوست دارم باشم يا اينجوري ترجمش ميكنم ، وقتي لي لي ميكنم رو اعداد وقتي كه جمعشون ميشه يه جا و يه نفر... يه صدا كه ... يه نفر كه ... كه احساس ميكنه داره تند ميره ، داره ... داره ... كه احساس ميكنم چشماشو بسته .. بسته تا ....
كه احساس ميكنه همه رو بايد جريمه كنه ، حتي خودشو ، تا تند نره تا چراغي رو رد نكنه حتي اگه زرد باشه تا جائي گوشه اي كناري پارك نكنه حتي اگه تابلوئي نباشه ... تا مجبور نشه ،نباشه به كسي جواب پس بده تا اينجوري راحت تر باشه . تا من كه ياد بگيرم اگه حواسمو جمع نكنم بايد كلي پا بزنم تا بيام روي آب ، تا حواسم به بي حواسي اونم باشه يعني ياد بگير وقتي افسر مربوطه ميگه واستا بايد بگي تيمسار اينجا تابلوش پارك ممنوعه ، يا اگرم هنوز وقت نكردن تابلوشو بكارن ممكنه كه بعدها همين جا به قصد امر خير، يه فقرشو غرس كنند ... :آهاي ..حواست كجاست ؟؟ ، بهت دارم ميگم همينجا بزن كنار و... تو بگي ، عمرا ..! خلاصه درس اول اينه كه وقتي اوضا اينطوريه و ممكن جيرتو قطع كنن . زبونتو چي ؟ ببر! ، چشماتم چي ؟... ببند! ، دستاتم استثناعا بگير به... به درو ديوار كه يهو معلق نشي . خدا كنه بتونم بووووو بكشم ، بوي نم ، نم هاي بارون ، كه ميانو ميشينن روي پلكاي چشماي بسته ام .خدا كنه اين ديگه ممنوع نباشه . خدا كنه هنوز .... تابلو شو نساخته باشن ، نكاشته باشن ... ف
كاشان ، نياسر، ابيانه ، نبود...! يه نفر... ، بيست روز...، كلي كار... كلي حال ... كلي زندگي ... كلي نفس .. كلي بو، بوهاي خوب .
راستشو بگم : كه دارم ميترسم از خودم ... از ديشب كه خوندمش دلمو برده پيش خودشو... كه آخر هر كاري يه تيكه هائي از هممون جا ميمونه ، كنده ميشه تا جاودان بشه و اين يكي يه ( اووف) نابه ... كه از ديشب قلبم تو دهنمه ، كه وقتي ميخونيش عاشق رفتن ميشي ،عاشق گم شدن تو كوچه هاش ميشي ،عاشق بي وزني و رويا هاش ميشي و... وقتي مش غريب به دكتر ميگه بو بكش ... ياد آخرين تمنات ميوفتي ... ديوونه ميشي ، ميخواي ملاجتو بكوبي جايي.. دري ..ديواري ... حالاديگه عاشق جا موندن ميشي و... شايد وقتشه ..، يا سرنوشته ...، نكنه برگشتي تو كار نيست ، كه من بيقرار تر از هر روز و... لحظه ها بيقرار تر از من ....
اي كاش كه جاي آرميدن بودي ... يا اين ره دور را رسيدن بودي
هجدهم مهرماه بهترين روز دنيا
تمام وسوسه هاي زمين ازآن من . تمام آبهاي روان و گوارا ازآن تو . تمام تمام ناشدني ها برايت و برايم تمام طعم هاي خاص.... اين چاي لعنتي كه نه تيره ترش ، نه روشنترش بهم نميچسبه . فقط همين ، اين رنگيشو دوست دارم . تا درست ترين جاي ممكن . تا بي شيريني ترين حد ممكن . بعضي وقتهام شيرين شيرين كه نه ، يه ذره شيرين . تا خوش طعم ترين حد ممكن ، حالا ميخواد هل باشه يا دارچين يا هر دوش ، اين مزه ها اين طعم ها اين بووها اين چيزها ، چيزي ست ميانه ، چيزي ميان دل و ديده ... من عاشق همه مزه هاي خاص و نابم . من عاشق اين وسوسه ها و گول خوردنهاي خوش مزه ام ... و اينها همه ... حالا بشنويد از يه مزه تازه : مواد لازم : سس مايو يه شيشه نصفه معادل يه فنجان . سير مباركه ، ترجيحا همداني چهارده عدد ، نه بيشتر و نه كمتر . حالا دختراي شوهردارو پسراي زن دار عزيز... سير ها را پوست كنده به آرامي رنديده نماييد ، با دنده ريز يا رنده ريز ودر استپ بعد سس مايو عزيز را به پوره سير مباركه اضافه گردانيده . بي زحمت دوران دهيد تا كاملا به همديگر آغشته گرديده و لختي درنگ نموده ، تا در آغوش هم آرام گيرند و با هم بياميزند ، و از روح و جسم هم به يگديگر نثار نمايند . نمك برپايه مضرات كمتر يا حذف و فلفل ترجيحا قرمز در حد تحمل و مزاج ... و در اينك ماحصل اين نزديكي قابل مصرف در انواع گرد برگر و صور مختلفه اطعمه و اغذيه ، از ماكيان و ماهيان وغيره ، موثر و نافذ خواهد بود. در خاتمه در صورت تمايل به بكار بردن دستور مذكور قويا و موكدا خواهشمند است از اظهار نظر هاي بي مورد در مورد تعداد سيرها و اندازه سس مربوطه و ديگر نكات فني قويا و موكدا ، خود نگاهداري فرموده ، خصوصا سروران محترم ، كه اساسا همه گونه عوارض عدم ، و بي توجهي متعاقب ، متوجه بي توجه عزيز خواهد بود . در ضمن در صورت ارضا روحي و متعاقبا جسمي و... جاننثار كمترين نگارنده را از دعاي خير خود محروم نفرمائيد . مرقومات و مكتوبات وارده در تميز وتفكيك و تهييج نگارنده ، نافذ و در آخر به آن دسته از فرصت طلبان از خدا بي خبر كه قصد بر دست برد به مكشوفه حقير دارند اخطار مينمايم تا آگاه باشند كه اين وسوسه ناب تحت رقم : 4336 ف . در دفتر كل امور مربوط به اطعمه و اشربه به ثبت رسمي رسيده است ... ف
يه روزهايي خيلي قديما ، اوون وقتا كه من تازه يه سال بود من شده بودمو از خونه حياط دار حاجي رفته بوديم يه جايي كه يه ذره هم حياط نداشت ، كه هيچ ، اصلا حياطي نداشت . تا دلتون بخواد در بودو پله و اطاق و پنجره . پنجره هائي كه از تووش بجاي پنجره هاي حاجي كه حياط بود و پشت بووم حموم محله و حياط همسايه بغلي ، فقط ماشين بود و ساختموونايي كه اوونام حياط نداشتنو خيابون بود و كوچه بود و بازم ماشين . پله هايي داشت كه با اينكه زياد بودنو از اون قديمي هاي قالبي ، قدمهاي زيادي روش رفته بودن ، آدماي بزرگي روش راه رفته بودن و خيلي هام باهاش ، بالا رفته بودن . توي اين خونه يه خانواده بوود كه آدماش تو دلشون نه كه حياط كه باغهاي بزرگ ، باغهاي بزرگ پر از ميوه داشتن ، ميوه هاي رنگارنگ و درختاي قشنگ داشتن ، زندگي داشتن و زندگي ميكردن و همه رو هم تو ميوهاشونو زندگيشونو مهربونيهاشون شريك ميكردن . من توي اين باقهاي بزرگ و لاي درختهاي پر بار و ميوه هاي خوش مزش نفس كشيدم و بزرگ شدم . روزا گذشتن و من بزرگ شدم و درختا بزرگتر شدن وپر بار تر شدن و ما از اوون باغ و ميوهاشو راهروهاشو در هاشو پنجره هاش دور شديم . ديگه شديم سالي چند روز... كه اونم با شور بوودو اشتياق ، ديگه من واسه اونا و اونا واسه من خاطرات خوش مزه يي بوديم ... با نگاههاي پر مهرو لبخند هائي به ياد اوون روزها كه از سروكله همه بالا ميرفتمو داد ميزدمو قهر ميكردمو شيشه ميشكوندمو خلاصه هزارو يه جور آتيش ميسوزوندم . كه امروز نگاه هاي مهربونشون نمناكه و... منم . كه از اول هفته هي لباساي سياهمو بپوشم و ندونم كه چرا اين روزا اينقدر روحم اينرنگيه و آخر هفته بهم بگن اونم كشدارو يواش ، كه تو كم كم بري تو قديما و چرخ بزني و توي هر چرخي ببيني تنها تر شدي و تو مراسم دورتريها هي بگن ماشالا ماشالا شما چه بزرگ شدين و... اونام بگن محمد آقا شمارو خيلي دوست داشتو تو هي له تر بشي زير غم داداشت . كه اوني كه كيف ميكرد از ديدن منو ، من خجالت ميكشيدم ازش بيشتر از بقيه ،اوني كه چشماي درشت داشت توي صورت درشت و آبدارش ، خوش تيپ بودو چهار شونه ، ريشاي نرم داشتو و مهربوني تو صداشو نگاهش ، لحنش آروومو شمرده بودو گرم ... رفته به سفر. اونم بي خبر، اونم توي سفر... كه مگه يادم ميره اولين روزهاي سربازيمو كه بيخبر اومد و منو برد تو باغهاي بچگي هام (فكر نكني الكي اومديم اينجا... كلي اسم رمز دادم تا راهم دادن توو... ) ... مگه قرار نبود فقط واسه من بيائي ، بيائي و تو شادي داداش كوچيك كوچيك كوچيكت باشي و... اينقدر نيومدي كه ما اومديم بدرقه راهت ، راهي كه براي تو زود بود و براي من و اونهمه خاطره نا باور ... براي اوني كه هم دوستم بوود هم به قول خودش برادر بزرگترم براي برادر بزرگه توپولي ريش نرم مهربونم كه طناز بودو با معرفت ،... به ياد همه اوون چيزائي كه با ترس واحترم از تو نگاههاشو حرفاشو كاراش ميدزديدم تا منم بزرگ بشم وهمون جوري بشم . اخه اگه اينارو نگم تو دلم ميمونه ، هر چند دير ولي ميگم ... نه كه دينمو ادا كنم ، كه نه ، كه نميشه ، كه نميتونم ... مي خواهم ياد آوري كنم به خودم تا كسي از مهربوني كردن نترسه و... تاوقتي وقتشه و هنوز دير نشده به فكر اونايي باشه كه يه جايي از دلامون سپرديمشون به امون خدا و فكر ميكنيم هميشه مال ما ميمونن .. كه نميدونيم اگه دلاشون تنگ بشه ، پر ميكشن و ميرن ... اونم بي خبر... ف
توي اين شبها ، كه همش شب ان و من كه عاشق شب ام و تنگ غروب و خود شب . با همه ضرب هاشو ريتم هاشو رنگ هاشو عصرهاش كه همه جا سياه وسفيد ميشه وهمه چيز صدفي ، نه كه فكر كني براق ... ، كه نه ،درخشان و مات ،مثل خواب ورويا ، بعضي وقتهام نمناك ... مثل ياد ... . ياد عليرضا شهبازي كه استادمون بود واستادم بود و با هم رفيق...، به خير...، كه اطاق تنگش جاي دلاي زيادي بودو توو اونهمه استاد و شاگرد تنها من بيست ش. كه من ، همه رنگهامو خفه ميكردمو...... تووي اوون تاريكي من بودم و رنگهائي كه تو حيران سياه وسفيد شدنشان بودي و من عاشق اوون رنگهاي خفه و كنتراست جادوئي و.. كشفم .! يادت بخيرو روحت شاد، كه زود تر از زود رفتي و... من ماندم و ما مانديم وقاب دلتنگي هايت .
به تك به تك و گاه و بيگاه موهاي سفيد گيسوان پريشان و سياه قسم ، كه من نه از روي نداشته هايم ،كه ،از داشته هايم ميبخشم و ، ميهراسم ... از روزهاي بي هم بودن و...شبهايي كه مز،مزه نگارآبيت ، از جنس همان صدفي ها شده آرزويم . ضربها و ضربه ها مونس اين روزگار منه كه من با اونها جوون ميگيرم . دوست دارم طبل باشم يا تومبا بشم يا باشم يا بنوازم اين ضرباهنگ جانبخشو ... كه دلم با همين زور و قدرت بزنه و همه استخون هامو بتركونه و منو... كه اين بار كسي نفهمه با چي دوپينگ ميكنم با چي واسه خودم از همه حرفها و نگاهها و حركتها و رفت و برگشتها ، كاتهائي ميزنم و تو ذهنم همه رو به هم ميچسبونم اونم اوورلپ . كه روزهام پر ضربن و شبها هم پر ضربن هم كشدار و هم همشون منو هاي ميكنن . اين جنس مال خودمه ... اين بار به كسي نميگم چي ميزنم تا كسي نفهمه ... اين بار تومبا ميزنم طبل ميزنم سنج ميزنم شدم يه درامر كامل و ماهر ميزنم و ميخونم و ... حالا بجاي اون نغمه هاي كشدارومواج و جادوئي كه ، مو به تن من سيخ ميكنه ، تو برو زير باروونو با صداي كلاغها حال كن
خدايا....! پاتو از رووم وردار... دارم له ميشم ... ف
پرنده هاي كوچيك تنهايي دلمو پروازميدمو با حسرت پروازشونو نگاه ميكنم ... پر ميزنن وتو نگاه من بالاميرن واوج ميگيرن و ... با لذت نگاهشون ميكنم كه برن و پروازو يه جور ديگه تجربه كنن ، حتي اسير دل من هم نباشن . پر بكشن تا اوج اوج ... بالاي ابراي پر باروون نگاههاي من . من بمونم با يه انشاي قديمي كه دلتنگي بهتر است يا .... آيكه همه اين ابراي من ، نگاه من ، ابراي پر باروون نگاه من ، صدقه راهتون . من بمونم واين زندان خالي كه ... كه باز وقتي نيستيم ، بيشتر بشيمو ، واسه هم ري كنيمو، قدر بودن ها و... اين نبودنهاي ناباور رو.... كه تو بي طاقت تر از منو... ما همه بي طاقت تر از دلهامونيم . كه نگاههاي آخرمونو از هم بدزديم ، تا نگاه آخر نشه و نباشه و...
تا منو...همه راههاي رفته باتو و، مانده بي هم ... ف
وقتي به جاي چرخ خريد يه ميني بوس رو بايد هل بدي و هي لاي لايناي فروشگاه دور در جا بزني مغزت شروع ميكنه به اعتراض كردن .ميگه پدر جان آدم يه براوردي از خريداش ميكنه بعدا فكر چرخو اين چيزا ميوفته تازه اونم به اين بزرگي البته بگما...
اولش مغزت بهت ميگه با يه چرخ خيلي بزرگ طرفي واينم بهت ميگه كه با خوشحالي اين بزرگي رو ابراز كني – منفي بافي ممنوع . توي راه كم كم فايده اين بزرگي رو درك ميكني، يه مادري بچه شير خورشو گذاشته توش ، جالب شد پس تو نميدونستي اگه بچه داشتي اينجا محل امني ميشد براش
يه كم جلوتر 2 تا بچه كوچيك توي اين چرخا ميبيني كه دارن خيلي راحت باهم بازي ميكنن ديگه وقتشه كه زياد مغزتو تحويل نگيري
توي اين راه كم كم بچه ها بزرگتر ميشن ...خيلي بزرگ ...و بازم اين چرخا جا دارن ، حتي واسه مامان بچه ها ، ديگه وقتشه كه به مغزت بگي خفه شو احمق ، اين يه چرخ خريد نيست يه سواري چند نفره است كه آدما هولش ميدن كه يهو صداي ولو شدن يه چيزائي سر جا ميخكوبت ميكنه ، بر ميگردي ببيني چي بود كه 30 - 40 تا موس ولو شده رو زمين شوكه ات ميكنن . حالا همه دارن تو و خراب كاريتو عاقلانه نگاه ميكنن زود دولاميشي تا گندتو جمع كني كه مسئول مربوطه به دادت ميرسه حالا تو بلند ميشي از مخت ميپرسي مجبوري تو قسمت الكترونيكي هم با چرخ دستي بياي كه مغزت زودتر از مخت شروع ميكنه به ورانداز كردن سايز وسايل و زود بهت جواب ميده كه بعله حتي ال سي دي هاي اين قسمت هم تو اين چرخ جا ميشن يه كم رووت كم ميشه ولي ول كن كه نيست همه جنسارو با سايز چرخه داره تست ميكنه . خوب ، اين لپ تاب ! كه حله... اين سيستم سوتي هم كه بعله اين ... اوون ... خلاصه همه چي ....
كم كم جا داره تنگ ميشه بعضي جا ها حس ميكني توو يه اتوبان يه طرفه تو مثل احمقها داري خلاف جهت حركت ميكني ... كم كم حس ميكنم اينجا از اون جاهاس كه من تووش ميتونم شيطووني كنم و خوش بگذرونم . بازي رو عوض ميكنم و ميرم تو فاز فانش . هميشه اين جور جا ها بسته به نيازت خريد ميكني و خوب وقتي امكاناتشو داري... چي بهتر از يه حلب خيار شوره ...تازه يه 17 كيلوئيشم بود كه داشت چشمك ميزدو من بهش محل ندادم . كم كم ميفهمي كه اگه از اين چرخا نداشته باشي بقيه زيرت ميگيرن . توو حركت مدام بايد تندو كند بشي و هي.. به يه جاهائي ميخوري كه خيلياشون خيلي نرمن ، خيلي نرم.... تازه ياد ميگيري كه متوسط قد نژادت با در صد بالا، همه... يجائيشون ، يجاس ... خلاصه از خريد بشكه خيار شورو شيطوونيات كلي كيف كردي و به همراهت جهت ابراز علاقه يه بع.. بع...... قشنگ هديه ميدي كه يهو از بقل يكي ديگه سر در مياره ؛ خلاصه ... هم خجالت ميكشي هم كيف ميكني . فكر كن طرف پيش خودش چي فكر كرده...بع.............ع . آدما دارن همديگرو قوورت ميدن و به هيچ آشغالي رحم نميكنن ، واسه هر نوع خريدي آماده و مشتاقن. يارو سال تا سال خورش قيمه نميخوره و هزارتا غر ميزنه اينجا واسه قيمه هم صف كشيدن . حالا توصف صندوق همه اوون چرخاي چهارايكس لارج تا خرخره پر_ پرن و بلند گو هم داره مدام با يه صداي جيغ جيغو مشخصات بچه ها رو از رو لباسو شلواراشون واسه ننه بابا هائي ميده كه ...
از توي پاركينگ فروشگاه كه ميام بيرون يه بوي خوب ، بوي نم ، نم بارون همه خستگي هامو از تنم به در ميكنه ، چشمامو ميبندمو با همه وجود نفس ميكشم تا برسه به مغزم ...؛ خنك بشه و منم كيف كنم و بازيگوشي كنم و شيطوني كنم و چيز ياد بگيرم ...
نگوو نميشه....! ف
وقتي واسه هر حركتي اينقدر وقت ميذاري و فكر ميكني، ميگم نكنه واقعا ميخواي منو ببري ! ؛ من كه اولش گفتم بلد نيستم اين بازي رو؛ شايدم دوست داري از من يه بازيگر خوب بسازي تا بتونه حريف خوبي باشه واست . اين كرمو منم دارم اينقدر مزه ميده كه خيلي وقتا از خود ياد دادنه وياد گرفتنه مهمتر ميشه ، يه جور ديد جديد كه دوست داري به همه نثارش كني تا وقتي بازي شروع ميشه همون بازي هميشگي باشه ولي ...، با يه مزه جديد شايدم يه بازي جديد ، دور تر از همه اوون كليشه هاي رايج و دم دستي يه بازي با مزه هاي خودمون ...مزاج هاي خودمون ، كه مال خودمون باشه ... خودمون كشفش كرده باشيم و... بتونيم داد بزنيم كه ايهاالناس... ، اين بازي با همه اونهايي كه شماها فكرشو ميكنيد فرق داره ، چون ما خودمونم فرق ميكنيم . تا ديگه اثير كاش وكاشكيا نشيم و ميميرم برات ، بمير برام معني نده و كسي اين وسط فداي اون يكي نشه . برد باشه و برد ، واسه اونائي كه بلدن و خوب بازي ميكنن ... نترس... قول ميدم كه چشمامو باز كنم وشاگرد خوبي باشم براي تو ...استاد! ... ف
يه قرص هايي هست كه آدمو ميخوابونه، البته نه اونوقتي كه ميخواي بخوابي ؛ وقتي كه بايد بيدار شي و براش خواب ميخواستي
يه صداهايي هم هستن كه ، آدمو نوازش ميكنن و ميخوابونن مثل لالايي مادرا. وجه مشترك همشون پلكاي سنگين و لالايي سحر انگيزيه كه ديگه فقط آرامش ميشه و آرامش ، فقط مرگ ميتونه بهتر وآرومتر باشه ؛ ولي.... فعلا همين كافيه.
هر صداي زنگي كه مياد ، كه اين روزها كم هم مياد ، حس از تو بودنش، يه شيطنت بچه گونس كه ، دوست دارم تكرارش كنم .
توي تنهايي هام يه نگاه هايي از دورو بر همش مراقبم ان.
آخر وقت كه دل ميكنم و دارم ميرم خونه ، باز مياي توي راهرو وشيطونيات گل ميكنه ... توي پاركينگ ، هر از گاهي از پشت ستونها سرك ميكشي برام ؛ حست ميكنم . ولي نميبينمت ؛ اينقدر هستي كه واسه آخرين بار همه جا رو ورانداز ميكنم تا جات نذارم .نيستي ...! اما حضورت آرومم ميكنه . توي خيابون روو ماشيناي شكل خودم دنبال نگاهت ميگردم.
توي پشت بوم از لاي ملافه هاي سفيد آفتاب خشك سرك ميكشم تو خيالم ، ميبينمت كه داري نجوا ميكني : ماه پيشانو جون ...ماه پيشانو جون....جوني جونم....
همه چشم ميشم تا ببينم نگاهتو...
يه نوشته هائي هستن كه از ياد ها خبر ميآرن
نوشته ها و ياد هايي كه دارن آئينه ميشن ؛ آئينه... در آئينه... ميشن .
يه يادهايي هم هستن كه هم مرگن، هم لالائي، وهم... مستت ميكنن تا هميشه
اين روزهاوقتي؛ سرزده و بي خبر ميايي ويادت ميپيچه تو سرم ، عطرت همه جارو ميگيره
چشمامو بستم و دارم بو ميكشم ؛ لب هامو بستم و دارم مزه ميكنم
كاش ميومدي و بازم با هم حرف ميزديم ، دعوا ميكرديم ، ميخنديديمو ... با هم لج ميكرديمو من ، پرروو بازي ميكردمو... تو واسم شاخ وشونه ميكشيدي و.... من به گه خوردن مياوفتادمو ؛ دنيا برام تيره وتار ميشد . بعدش كه با هم آشتي ميكرديم ، من حس ميكردم خوش بخت تر از من كي ميتونه باشه ، تا تورو دارم . يادته ؛ چقدر بچه گونه باهم آشتي ميكرديم ، من قول ميدادمو فقط يه ببخشيد كوچولو بود... مردونه دست ميداديمو همديگرو ميبوسيديم و...؛ تو با اوون دل كوچيكت وقتي گيجم ميشدي ؛ منتظر اينم نبودي . ولي مغرور بودي و... . منم . يادم دادي كه رفيقيم و...... .اين روزا خيلي حس ميكنم مثل خودت دلم كوچيكه . واسه آشتي كردن دلم تنگه؛ نميدونه كه اصلا قهري نبوده كه آشتي بخواد . نمكشه ؛ كه تو بياي و منم .... ف
روز- خارجي – ورودي ميدان هفت تير – 6 عصر
مگه طرح تموم نشده… ؟ مگه ماه رمضون يك ساعت كم نميشه …؟
خوب نميشه من برگردم …؟ نه! ؟....
اينها تمام ديالوگهاي اين پلان اند. افسر مربوطه به آرامي منو به گوشه اتوبان هدايت ميكنه:عقب تر ، عقب تر ، خوب ،خوبه !.
برخلاف تمام اونائي كه واي ميستونشون وهزارو يجور كارت در ميارنو عزو جز ميكنن ، دهنم باز نميشه . تنها كارت بي مصرفي رو هم كه به ته ذهنم ميرسه ممكنه نجاتم بده، ميلي واسه امتحان كردنش ندارم . مداركمو ميدمو، نسخشو ميگيرم . آرامش عجيبي بين من واين افسر داره ردو بدل ميشه، نميدونم دلش به حالم سوخت، يا ... آروم بهم نزديك ميشه : زياد نميشه حدود 45 دقيقه يا كمتر ..
افسر وظيفه ائي قفل به دست نزديك ميشود . توي ذهنم آشوبي به پا ميشه ، حس حقارتي شديد ميپيچه تو ملاجم ، ميخوام خواهش كنم ، ميخوام فرياد بزنم ، حتي حاضرم گريه كنم ، توي ذهنم بهش ميگم : من كه واستادم لطفا قفلم نكن اما اينم نمياد به زبونم .
صندليمو تخت ميكنمو چشمامو ميبندم ، آرامش عجيبي دارم ، انگار خيلي خوابم مياد .هراز گاهي نيم نگاهي به اين افسرها وماشينهايي كه ميگيرن ميكنم بيگذشت اما .... چشمامو بستمو دارم حس جديدي رو تجربه ميكنم يه جور خلصه اجباري ، از نوع كنار اتوباني. تمام تنم كرختو خسته است بيدار كه ميشم 42 دقيقه ائي گذشته . همان افسر وظيفه كليدشو داره توي قفل ميچرخونه ، قفلو باز ميكنه و ميره سراغ بعدي ، افسر بعدي مياد و قفلو كه زمخت و بدباره را از روو زمين برميداره ، وزن قفلو توي چشماش ميبينم ، اون هم مثل خودم يه آرامش عجيبي داره ، ياد حرفش مي اوفتم 45 يا كمتر. مساوي ميشه با : 42 دقيقه يه جور ديگه ديدن ، بودن ، و نفس كشييدن . زنداني آدمهائي كه خودشونم زندانين . بي كلامي حركت ميكنم، اما دستم بي اراده مياد بالا ، واقعا بي اراده . ولي خسته تر از اونه كه حتي منتظر من يا حركتم باشه .
روز – خارجي – خيابان لاله زار – ادامه
واسه جبران وقت كمم تند تند مغازه هارو ورانداز ميكنم .
مغازه اول پير مرد خوشرو ئيست ، به دلم مياد ازش خريد كنم . خوب . خوب . لطفا گرمشو بدين ، آره ديگه، 2700 كلوين . ندارين ؟ ممنون !
مغازه دومي سر نبش با يه فروشنده جوان كه داره پشت تلفن خوار مادر رفيقشو با عمه و خاله خودشو ميدوزه به هم و با رفيقش اونور تلفن ميگه وميخنده ، اصلا هم من براش مهم نيستم . دنبال جنسم ميگردم ، پيداش ميكنم ، قيمتو ميگه ، ميگم 10 -15 تاش هم همين ؟ با سر تاييد ميكنه كه تخفيف نداره . پوز دارين ؟ ... بله ! با انگشت دستگاهو نشونم ميده يعني اون دستگاه خودت كاراشو بكن ، همين جوركه داره حرف ميزنه ، جنسامم نايلن ميكنه ميده دستم ، منم صورتحسابو ميدم بهش و تند تند ميرم سمت ماشين تا به قراري كه دارم برسم ...
غروب _خارجي _لاله زار _ادامه
ماشين بعد از روشن شدن، يكباره خاموش ميشه . با استارتهاي بعدي هم هي جون باتريم كمتر ميشه تا اينكه ديگه ميميره .
هي ي ي ي ي . ساعتم ميگه يه ربع ديگه افطاره . همه فكرامو جمع ميكنم ، بايد بندازمش تو سرازيري ، با دنده عقب روشن ميشه ! تا ته خيابون ميرم ولي دور نميگيره . تقلا شروع ميشه ، از پشت ميرم و لش سنگينشو با كمرم هل ميدم ... نه! لش تر از اين حرفاس . سريع يه راه جديد پيدا ميكنم .بايد بكسلش كنم ، زود زود، چون قرارم افطاره و بده اگه نرسم . تو جيبامم پول ندارم ! همه موجوديم يه عابر بانكه ، تو فكر بين پول گرفتن و ماشين گرفتن يهو يه وانتو واي ميستونم : ميشه منو بكشيد من خرابم ! ... روشن ميشه ؟؟ بله فقط باطري تموم كرده ، راه بيوفته روشنه !، نهايت تا سر لاله زار مزاحمم .
راستي ببخشيد پول ندارم ، اينورا بانك ميشناسين دستگاه داشته باشه . بانك ... ؟؟ نه...! واسه چي ميخواي ؟؟ دوباره ميگم كه پول ندارم و اصلا انگار نميشنوه . بذار روشنش كنيم، بانكو بعدا پيدا كن ! داره طنابشو ميبنده به سپر ماشينش كه يه فكري مياد تو كله ام ، زود ميپرم تو مغازه پير مرده كه :حاجي ما كه خريد نكرديم ، ماشينم خرابه و خلاصه ماجرارو ميگم كه من كارت ميكشم شما به من پول بده ! مكث ميكنه . فكر ميكنم متوجه نشده . ميگم كارمزدشم لطفا كم كنين . ميگه ما اينجوريش نيستيم ! حس ميكنم تو دلش نيست اين كار ولي نه نميگه . وقت ندارم واسه فكرم . تشكر ميكنم و تند ميام بيرون . مغازه بعدي : ما... حسابامونو بستيم وگرنه مخلصتم . مغازه بعدي : اتفاقا آشنا در مياد : ما دستگامون بگير نگير داره ممكنه كم كنه شرمندت شيم . ممنون !! ... يهو ياد يارو عمه ننهه ميوفتم ، هرچي دارم ميريزم تو پاهامو ميدوم . سلام مجدد : من ... كارت ... پول ... ميگم : لطفا كارمزدشم !... ميگه: دم افطاري بزار ما هم يه ثوابي بكنيم . دمت گرم..... به دو بر ميگردم ، راننده وانت حالا زير ماشين منه ، : لا مصبا ، نه كه به خودشون ايمان دارن يه جاي بكسلم نذاشتن واسش ، بستم واست اون زير ميرا !. من هميشه مسيرم از اوونوره ، امروز يهو به دلم اومد از اين ور بيام ، كه قسمت تو شد؛ دارم ميرم افطار... . تموم شد؛ بشين بريم !
ميگه: خدا كنه روشن شه . كمتر از 30 - 40 متر رفتيم كه با دنده 3 ماشينو روشن ميكنم ؛ با كلي بوق وچراغ حاليش ميكنم كه واسته . طنابشو از زير ماشين جمع ميكنه ميندازه پشت وانت اوراقش . حاجي... چند بدم راضي باشي ؟ برو به امون خدا ... توي صندليش داره جابجا ميشه كه به زور دستمو ميچپونم تو جيب پيراهنش . خدا بده بركت !
شب - خارجي سر لاله زار- ادامه
هوا تو گرگ و ميشه . نور قرمز ماشينا تو صورتمه ، گيجم ، تنم شرجي و گر گرفته است ، گردنم خيس عرقه ، عجب تقلاي جانانه اي بود براي نجات !.. بعضي وقتهام مجبوري براي نجات ، سكوت كني ، ثابت بشي ، صداتم در نياد . گم بشي ، تا كسي پيدات نكنه ، تا كسي .... نشه و تو ... ! كه اونم يه راهشه ! واسه وقتي كه حق دفاع نداري . اين؛ همه مشكل من تو قضاوته ! {( عدالت)}. كليد اصلي من ! اين له شدنها رو زير اين سنگها دوست دارم؛ حس ميكنم هر بار كه از رووم رد ميشن با اينكه مدتها منو پهن زمين ميكنن صيقلم ميدنو؛ منوزنده نگه ميدارن ..... به خودم ميام !،ساعتم ميگه هفت ونيم عصره ...اي داد!... دستامم كه سياه شدن !... اين بالا ، چشمانم آنقدر نمناكن كه ، ميتونم دستامو زيرش بشورم ...ف .
دنياي كرگدن شدن
به نام خدا
من فكر مي كنم كه دشمن كسي ست كه با ما بد است و به ما تهمت مي زند،چشم ديدن ما را ندارد ،از پشت خنجر مي زند و وقتي ما را مي بيند چشمهايش را يك جوري مي كند و موفقيت ما چشمانش را نا بينا مي نمايد. در حالي كه دوست مهربان است،ما را در رسيدن به خوبي ها كمك و ياري مي كند،موفقيت ما موفقيت او هم هست و او را دچار شادي وصف ناپذير قلبي مي كند.هميشه به ما مي خندد و از پشت خنجر نمي زند .شريك شادي و غم هاي ماست و غم و اندوه ما او را محزون مي كند...
مي نويسم:
به قول بابام اشتب كردي كوچولو! تو اين دنيا هم دوست به روت مي خنده هم دشمن.تو دنياي ما هم دشمن باهات بده هم دوست.هم دشمن چشماشو يه جوري مي كنه هم دوست!هم دشمن از موفقيتت كور مي شه هم دوست.دوست وقت شادي همراهت هست ولي وقت گرفتاري خودش گرفتار تره.دشمن خنجرخودشو از پشت مي زنه ولي دوست خنجر خودتو از روبه رو. تو اين دنيا رو كسي اسم نذار چون همه مثل همن
اعتراف ميكنم اين متنو از
http://farimah.ir
دزديدم البته ايشون هم تيترشون رو از
http://farnoosh.ir
كف رفتن ....ف
بيشتر از كت وشلوار، زير پوشاي نرم وچسبونمو دوست دارم ، يه حال عجيبي ميده كه نميگم
تو جورابا اونائي رو كه تا دم زانوم ميان دوست دارم
تو ماشينا اونائي رو كه طراحيش فكر داره دوست دارم
تو خورش ها اونايي كه كم آبن دوست دارم
قيمه رو با سيب زميني سرخ كرده زياد دوست دارم
قرمه سبزي رو با ليمو عماني زياد دوست دارم
كباب كوبيده رو با پياز دوست دارم
از برنج خيس شده با آب خورش متنفرم
بين باقالي پلو با گوشت يا مرغ من پلو خاليشو با كره دوست دارم
كشك بادمجونو آش و با سير وپيازداغ فرا ووون دوست دارم
از كت شلواراي هاكوپيان متنفرم
از آدماي متظاهر متنفرم
از تاس كباب متنفرم
از آدمهائي كه واسه ورثه پول جمع ميكنن و همش ميگن نداريم متنفرم
از آدمهائي كه زندگي كردنو ميذارن واسه آخراش
از آدمهاي فرموله و خط كشي شده متنفرم
عطر و ادكلن هم خنك ، چه تلخ چه تندش بي نظيره
نمك نمي خورم
تو حليم خامه زدن به نظرم ..... است
شلغمم با عسل ميخورم نه با شكر نه با نمك
فلفل ميخورم زياد، حال ميكنم و...
سوخاري هم تند دوست دارم
آبليمو رو نه با سركه ونه با آبغوره عوض نميكنم
انبه و هلو عشقاي من،ان
باقي علايقم كاملا شخصي اند و با كسي از اين به بعد شريكشون نميشم ...... تااينجوري بشه
وقتي مياي از روو كسي با غلطك رد ميشي ! ....
گفتم ديگه .... باقيشو نميگم
......................................
..........................
..................
آدما با عقده هاشوون زندگي ميكنن. اين عقده ها از بودنو نبودن شروع ميشه و... داشتن و نداشتن هم نميتونه پاياني براش باشه . هركي واسه خودش يه عقده هائي داره ، بعضي ها زندگي رو به عقده هاشون ميبازنو، بعضي ديگه زندگي شونو رو عقده هاشون ميسازن . در كل باختن وساختنش خيلي مهم نيست . مهم اينكه اون عقده ها بتونن تاثير گذار باشن . وراثت ، نژاد، تربيت ، تحصيلات ، اقليم ، فرهنگ ، مزا ج و هزارو يه كوفت ديگه توي اين ديگ ميجوشن تا يه عقده اي توليد بشه
حالا وقتي دونفر به هم ميرسن كه عقده هاشون يه جوره يا فقط اينو حس ميكنن ... خربيارو باقالي باركن... ف
وقتي بوسه هاتو نثار قدمهام ميکني تا پامو از تو کفش راه جديد در بيارم ، غصه ميشينه تو دلم و از خودم بدم مياد . آنقدر صادقي که حاضرم واسه تو هر کاري بکنم ، يعني حتي چشمامو ببندمو بازم همون راه قديمي رو توي کوچه باغهاي به تاراج رفته شمرون ، با تو قدم بزنم . اين همون راهي که براي رسيدن من به اوج ، براي من شدن من ، تو بلد بودي و... منم ياد گرفتم اين آوازو ... بارها و بارها مست شدم از نفس كشيدن وتكرارش ... اين همه صداقت تو بود ، که بي دريغ نثارم کرده بودي ...ممنون ومديون ... تا آخر دنيا ... اما !
ديگه اين شراب كهنه منو مست نميکنه . همه يادهامو ميريزم توي مخلوط کن و از اون ملقمه اي ميسازم تا شراب نابي بشه واسه من . تا اين راهو از نو، از اول ، از سرش برم وپيداش کنم . بوسه هاتو نثار قدمهام ميکني تا پامو از توي کفش راه جديد در بيارم . كفش راههاي رفته ونرفته . بذار من هم برم ، بذار من هم خودمو گم كنم توي اين راه ، تا يه روزي .... منم بوسه هامو نثار قدمهائي کنم که … ف
ميگه : خوبي بيش از حد ، بد نامي مياره .
ميگم : نه ! ولي نه ... انگار راست ميگه ، هر چي به دورو برم دقيق تر ميشم بيشتر ميبينمش
مثل تو ... آره مثل خود تو !...ف
دلم هواي ساز کرده ، يه ساز خوش آواز ، سازي که کوک باشه و بتونه منم کوک کنه ، بتونه منو پرواز بده ،دلم پرواز ميخواد . نه ! تشنه پروازم . پروازي از روي ابرها که فقط ابر باشه و ابر، فقط ساز باشه و کوک ، فقط من باشم ومن . از توو يه هواي بارونيو گرفته که من عاشقشم اوج بگيري و بري تو دل ابراي سياه . يه جور وهم خاص ، از تو دل ابراي سياه رد بشي بياي بيرونو فقط ابر باشه و ابر، فقط سفيد باشه و سفيد . يه جوري انگار همش رويا ، همش عظمت ، همش خاطره ، اوني که با من اين بالاست کيه ، نواي سازش چيه ؟
دلم هواي ساز کرده ، يه ساز خوش آواز، که بتونه همه هيکل منو به باد بگيره و بلرزونه ، خوب خوب منو برقصونه ، يه ساز که بتونه هرچي نامه نوشته وننوشته ، هرچي خاموشي و تاريکي و هر چي گنگي وپيچيدگي رو از لاي ملافه هاي بيد زده اوهام بياره بيرون و خلاصشون کنه توي کيف کردن ، لذت بردن ، زندگي کردن و... مردن .آره مردن ! که اونم خيلي عظيمو بزرگه ،شايدم باشکوهتر از تولد . لااقل واسه من که به طبيعت و همه چيزش عقيده دارم . زيادي فکر نکن ، اين همه افسوس رو کجا بار زدي ؟ چند ميگيري واسه حماليشون ؟ کجا ميخواي بزاريشون زمين ؟ سر قبرت ... ؟ فکر نميکني ديره ، فکر نميکني حيفه ، حيفي ، حيفيم.... دلم هواي ساز کرده يه ساز خوش آواز .... ف
علائم مريضيمو داشتم واسه دکتر شرح ميدادم . آخه چند وقته که بهم گفتن مريض شدم . بعد، کلي دوا درمون و آزمايش شروع شد . دکتر با دقت زياد وخيلي جدي داشت به حرفام گوش ميکرد و هر از گاهي ميون حرفهاي من ، يه جائي از برگه هاي آزمايشو با اخم و دقت دوباره خوني ميکرد . اوايل خيلي جدي نميگرفتمش يه روزائي فقط واسه اونائي که محرمم بودن يه خورده از يه فشاري تو گلوم گفته بودم . از اينکه هيچي نيستو ولي هست . از اينکه ديگه يادم نمياد ،! از کي شروع شده .اصلا بهش عادت کردم ، و يادمه که اولين نسخش گريه بود .، منم چون خيلي دکترم رو قبول داشتم يه دل سير گريه کردم و خودمو از دست اون فشار هر از گاهي خلاص کردم . روزها گذشتند و درداي هراز گاهي جاشونو دادند به هراز جاييها ، هر روز نوبت يه جائي بود از ذوق ذوق ريشه موهام تا کمر دردو تنگي نفس ، از سردي کردنهاي بگي نگي تا... حال بهم خوردن و اسهال خيلي جدي و بيمارستانو سرم وهذيون مذيون... يه روز وقت برگشتن تو تابستون شيشه هاي ماشينو داده بودم بالا وبخاري رو تا ته روشن کرده بودمو دستامو گرم ميکردم تا برسم به خونه ، وقتي پياده شدم خون توپاهام داشت قل قل ميکرد . من يه مريضي هائي واسه خودم دارم که ميشناسمشون ولي دکترا نميدونن چيه . ولي اين يکي... اين وسط دقيقا زير جناق سينه ام دارن آش رشته ميپزن اينقدر داغه که وقتي آه ميکشم بوي سير داغ خفم ميکنه . هي تووم سرد ميشه رووم عرق ميکنه انگار دارن دمم ميکنند مثل برنج . يهو يه فکري مياد تو سرم داغم ميکنه اينقدر که برنجم ته ميگيره گوشتام ميسوزه هر کي هم بياد منو از رو آتيش برداره ميسوزونم و تو اين حال کذا وقتي نسخه جديدم رو ميخونم خونم به جوش مياد ، ميخوام ..... اين نسخه رو هزار بار خوندم با هزار تا مزه و هر بار مبهوت تر قبلا هم گفتم اگه دکترشو قبول نداشتم ... ببينم اصلا کي سراغ داره من تا حالا دکتر رفته باشم ؟ اينو ميذارم به حساب حال خرابم وگرنه من !... همه ميدونن که هميشه بهترينارو پيشنهاد ميدم از رستوران و فست فود تا ال ائي دي و ال سي دي .... اين بار دارم به خودم شک ميکنم شايد اين اون دکتري نباشه که ...شايدم مريضيم خطر ناکه و نميخواد چيزي به من بگه وگرنه واسه چي اينقدر طولاني شده جوابش واسه چي داره هي اين عکسارو زيرو رو ميکنه .دلم ميخواد بهش بگم خوب دکتر چيزي بگو از اين درد لامصب من .ولي يه چيزي جلومو ميگيره ترس، ،شايدم ادب که نميفهمم توي اين گيروداربه چه دردم ميخوره . خلاصه توي اين فکرام که دکتر آرووم سرشو مياره بالا و ميگه : عزيزم يه چيزي ميخوام بهت بگم ،تحمل شنيدنشو داري؟
حالا هي برو خودتو بزن به درو ديوار كارهاتو بيشتر كن خودتو غرق كن تو روزمرگي هاتو هي بال بال بزن اصلا هم به روي مباركت نيار، باشه! نه، حتما ميتوني شايد خودت شك داشته باشي ولي من ايمان دارم كه ميتوني . فرار، كار هميشگيته . ولي اصلا فكر نكن كه مرد شدي ، يعني خوبه كه فكرشو بكني ولي متاسفانه امكاناتشو نداري ! يادت باشه هميشه بهت گفتم فرار نكن، مرد و مردونه واستا تا بتوني محكمتر بشي ، جوندار تر بشي ، اونجوري كه من بيشتر دوست دارم بشي ،تا وقتي كه نيستم ، خيالم نگرانت نباشه . وگرنه اينجوري نميگم كارات پيش نميره ،نه تازه خوبم هست ! ولي يه روز ميشه كه اين مرض از پا درت مياره و ميدوونم دوباره منم كه بايد يه كاري واست بكنم. نه اينكه فكر كني نميكنم ، كه ميدوني..... ولي خوب آخه چرا كار منو ميخواي سخت تر كني من كه نميفهمم اين چه جور خوددرماني كه تو واسه خودت تجويز كردي... با اين قرصائي كه واسه خودت نوشتي حتما خودتو ميكشي.....ف
توي اين روزهاي يكرنگ با آدم هاي كم رنگ و اوضاع بد رنگ من موندم با كلي آبرنگ . هر روز داريم كم رنگ تر ميشيم و حواسمون نيست كه، داريم يا نداريم. رنگ داره ميميره روح داره ميميره و من حس ميكنم خونم داره تغيير رنگ ميده داره يه جورائي بد رنگ ميشه كدر ميشه حس ميكنم توي دلم ديگه خون ندارم . يه مايع بادمجوني رنگ پر از دلمه تو رگهام در جريانه و من از اين حركت احساس خوبي ندارم يه ويروس يه مرض يا يه درد توي دلمه . دل درد دارم !، دل دردي كه هيچ نبات داغي خوبش نكرده دردهامو تحمل ميكنم تا تبديل به نفرت نشن
بازآمده اي از ساليان دور، آنقدر كه وقتي به آن روزها فكر ميكنم حسرت نبودشان را ميفهمم. نه آنقدر دور كه از ياد برده باشم نگاهت را. شادابي و شيطنت هاي كودكانه ات به پرنده ائي ميمانست سرمست و شاد، كنجكاو وجستجو گر و امروز باز آمده ائي، از پس سالياني نه چندان دور و من در انتظار خاطرات خوبم . و تو خسته از راهي سخت وطاقت فرسا . و تو شادماني را به رويت نقش زده ائي و من به دنبال پيچكهاي سبز ذهنم نگران و محزون به تو مينگرم ، ناشي تر از آنم كه سراغي از سبزيشان نگيرم . نقاب از رخ برگير ! و بگو گلهاي ريز صورتي را چه شد ؟ بارانكي نم نم و آرام ميبارد و..........ف
دستهامو به هم گره ميکنم و تا جائي که ميتونم مي کشمشون بالا، بالاي سرم . چشمهامو مي بندم و تا جائي که ميتونم عميق نفس ميکشم ،خيلي عميق. پلکهامومحکم به هم فشار ميدم تا نفسم از توش فرار نکنه ، من آماده ام ! . اين روزها احساسم ميگه يه چيزي توي خونم کم شده ،اسمش...؟ چند وقته ديگه احساسش نکردم . مدتهاست که با هم تنها نبوديم تا واسه هم قصه هامونو بي دروغ وريا گريه کنيم و من سبک بشم . من خودم بشم ، آدم بشم . همه حواسمو جمع ميکنم توي انگشتاي پاهام ، بزرگه خوب کارشو بلده،همينجاست ! نسيمي که از روبرو مياد منو خنک ميکنه ، پاهام !؟،حتما فهميدن که هم سرده وهم عميق،محکم بهم فشارشون ميدم تا استوار بمانند، جلوي حوض خاطره هايم . مرا فرا ميخواند مشتاق و، من بي دريغ .در آغوشم ميکشد تا سرما از تن لرزانم بزدايد تا با من تاب بخورد و تا انتها بدرقه راهم باشد تا نوايش را برايم زمزمه کند تا قصه هايم را در آغوشش گريه کنم و کسي شکستن مرا نبيند ، تا ... و من نيز اينچنين.
صبح دمي اينک در پايان راه . و من، رها ازقصه ها، سرمست از نجواها ، همه گوش! . بدرقه ام ميکند آرام به ساحلي امن ، مبادا خواب آرامم بر هم زند، ومن براي لختي بيشتر چشم ميبندم . و همه راه رفته را به تکرار مينشينم ، بارها و بارها ... . و خوب ميدانم ،قيمت اين تکرارها ، نگاهي بود !... ... ف
لبخند هايت از اولين نگاه آشنايي مان ، نگاه مهربان ومهربانت و همه وهمه ي اون چيزائي که توي نوشته ها نمياد ، راز عشق من به توست . فرهنگ از تو بسيار سروده بود به (آقائي) و سواد و ... وه چه صادق بود ، و تو خوب بودي و صادق و منصف .وبازهم مهربان با من ،در آخرين ديدارمان به يادش در روز پدر. اين روزها سينما بي تو ، فرهنگ و ... بسيار فقير تر شده است و من غمي بزرگ دارم . به ياد مهرداد فخيمي بزرگ و مهربانم.
سيد ميگه : هندونه به اين بزرگي كه نباشه ! ، بعد بادستاي پينه دارش اندازشو نشونم ميده . فقط كافيه يه كوچولو زخمي بشه ، ديگه نميمونه ! . ف
از آبي درياها تا سرخي غروب
خستگي مرا تنها خاکستري سفر به در ميبرد
تا کي جوانانم چنين خونين و مالين و حزين .تا کي به نام دين من افسار بستن بر دهن ..
آنجا که تو بازجوي مني ، ميتوان سنگين ترين اتهامات را ،بي هيچ نيازي به دفاع پذيرفت .
بيم واميد شادي و غم فاصله اي کوتاه تر از پلک زدن دارند
عجب بهاري بود .........گل عزاري بود .........لاله زاري بود
امروز توي محلات ميوني شهر پي گرد يادهائي از دهه هاي سي وچهل بوديم
فکر ميکنم به دنبال بوي ناي پشت بام هاي گلين ، توي عصريه روز پنج شنبه ميون تابستون ميگرديم ،اما امروز آفتاب بي رمق تر از هر روز جاشو داده بود به کلي دود وکثافت
به ياد کدامين پري تک به تک يادهايت را اينگونه مشتاق به تکرار نشسته اي
رفت و نيامد نگار من .................نگار من
ميشه يادي هم باشه که بتونه توي اين سگ سوز سرما دلي رو گرم کنه
پايئز سرديست
اينقدر غريب واحساس قرابت ؟
چه حس موهومي است اين هراس جستجو، گاه پيدا وگاه پنهان
آئينه اي در برابرت تو خود تجلي عشقي