ديدار
بازآمده اي از ساليان دور، آنقدر كه وقتي به آن روزها فكر ميكنم حسرت نبودشان را ميفهمم. نه آنقدر دور كه از ياد برده باشم نگاهت را. شادابي و شيطنت هاي كودكانه ات به پرنده ائي ميمانست سرمست و شاد، كنجكاو وجستجو گر و امروز باز آمده ائي، از پس سالياني نه چندان دور و من در انتظار خاطرات خوبم . و تو خسته از راهي سخت وطاقت فرسا . و تو شادماني را به رويت نقش زده ائي و من به دنبال پيچكهاي سبز ذهنم نگران و محزون به تو مينگرم ، ناشي تر از آنم كه سراغي از سبزيشان نگيرم . نقاب از رخ برگير ! و بگو گلهاي ريز صورتي را چه شد ؟ بارانكي نم نم و آرام ميبارد و..........ف