ماشالا ماشالا
يه روزهايي خيلي قديما ، اوون وقتا كه من تازه يه سال بود من شده بودمو از خونه حياط دار حاجي رفته بوديم يه جايي كه يه ذره هم حياط نداشت ، كه هيچ ، اصلا حياطي نداشت . تا دلتون بخواد در بودو پله و اطاق و پنجره . پنجره هائي كه از تووش بجاي پنجره هاي حاجي كه حياط بود و پشت بووم حموم محله و حياط همسايه بغلي ، فقط ماشين بود و ساختموونايي كه اوونام حياط نداشتنو خيابون بود و كوچه بود و بازم ماشين . پله هايي داشت كه با اينكه زياد بودنو از اون قديمي هاي قالبي ، قدمهاي زيادي روش رفته بودن ، آدماي بزرگي روش راه رفته بودن و خيلي هام باهاش ، بالا رفته بودن . توي اين خونه يه خانواده بوود كه آدماش تو دلشون نه كه حياط كه باغهاي بزرگ ، باغهاي بزرگ پر از ميوه داشتن ، ميوه هاي رنگارنگ و درختاي قشنگ داشتن ، زندگي داشتن و زندگي ميكردن و همه رو هم تو ميوهاشونو زندگيشونو مهربونيهاشون شريك ميكردن . من توي اين باقهاي بزرگ و لاي درختهاي پر بار و ميوه هاي خوش مزش نفس كشيدم و بزرگ شدم . روزا گذشتن و من بزرگ شدم و درختا بزرگتر شدن وپر بار تر شدن و ما از اوون باغ و ميوهاشو راهروهاشو در هاشو پنجره هاش دور شديم . ديگه شديم سالي چند روز... كه اونم با شور بوودو اشتياق ، ديگه من واسه اونا و اونا واسه من خاطرات خوش مزه يي بوديم ... با نگاههاي پر مهرو لبخند هائي به ياد اوون روزها كه از سروكله همه بالا ميرفتمو داد ميزدمو قهر ميكردمو شيشه ميشكوندمو خلاصه هزارو يه جور آتيش ميسوزوندم . كه امروز نگاه هاي مهربونشون نمناكه و... منم . كه از اول هفته هي لباساي سياهمو بپوشم و ندونم كه چرا اين روزا اينقدر روحم اينرنگيه و آخر هفته بهم بگن اونم كشدارو يواش ، كه تو كم كم بري تو قديما و چرخ بزني و توي هر چرخي ببيني تنها تر شدي و تو مراسم دورتريها هي بگن ماشالا ماشالا شما چه بزرگ شدين و... اونام بگن محمد آقا شمارو خيلي دوست داشتو تو هي له تر بشي زير غم داداشت . كه اوني كه كيف ميكرد از ديدن منو ، من خجالت ميكشيدم ازش بيشتر از بقيه ،اوني كه چشماي درشت داشت توي صورت درشت و آبدارش ، خوش تيپ بودو چهار شونه ، ريشاي نرم داشتو و مهربوني تو صداشو نگاهش ، لحنش آروومو شمرده بودو گرم ... رفته به سفر. اونم بي خبر، اونم توي سفر... كه مگه يادم ميره اولين روزهاي سربازيمو كه بيخبر اومد و منو برد تو باغهاي بچگي هام (فكر نكني الكي اومديم اينجا... كلي اسم رمز دادم تا راهم دادن توو... ) ... مگه قرار نبود فقط واسه من بيائي ، بيائي و تو شادي داداش كوچيك كوچيك كوچيكت باشي و... اينقدر نيومدي كه ما اومديم بدرقه راهت ، راهي كه براي تو زود بود و براي من و اونهمه خاطره نا باور ... براي اوني كه هم دوستم بوود هم به قول خودش برادر بزرگترم براي برادر بزرگه توپولي ريش نرم مهربونم كه طناز بودو با معرفت ،... به ياد همه اوون چيزائي كه با ترس واحترم از تو نگاههاشو حرفاشو كاراش ميدزديدم تا منم بزرگ بشم وهمون جوري بشم . اخه اگه اينارو نگم تو دلم ميمونه ، هر چند دير ولي ميگم ... نه كه دينمو ادا كنم ، كه نه ، كه نميشه ، كه نميتونم ... مي خواهم ياد آوري كنم به خودم تا كسي از مهربوني كردن نترسه و... تاوقتي وقتشه و هنوز دير نشده به فكر اونايي باشه كه يه جايي از دلامون سپرديمشون به امون خدا و فكر ميكنيم هميشه مال ما ميمونن .. كه نميدونيم اگه دلاشون تنگ بشه ، پر ميكشن و ميرن ... اونم بي خبر... ف
Comments
كلي گريه كردم
خدا رحمتش كنه
Posted by: farnoosh | October 6, 2009 8:32 PM
خیلی مردی !
خدا همه رفتگانتو بیآمرزه
خدا مادرتو برات نگه داره
Posted by: reza | October 9, 2009 1:52 AM