بهشت آباد
كاشان ، نياسر، ابيانه ، نبود...! يه نفر... ، بيست روز...، كلي كار... كلي حال ... كلي زندگي ... كلي نفس .. كلي بو، بوهاي خوب .
راستشو بگم : كه دارم ميترسم از خودم ... از ديشب كه خوندمش دلمو برده پيش خودشو... كه آخر هر كاري يه تيكه هائي از هممون جا ميمونه ، كنده ميشه تا جاودان بشه و اين يكي يه ( اووف) نابه ... كه از ديشب قلبم تو دهنمه ، كه وقتي ميخونيش عاشق رفتن ميشي ،عاشق گم شدن تو كوچه هاش ميشي ،عاشق بي وزني و رويا هاش ميشي و... وقتي مش غريب به دكتر ميگه بو بكش ... ياد آخرين تمنات ميوفتي ... ديوونه ميشي ، ميخواي ملاجتو بكوبي جايي.. دري ..ديواري ... حالاديگه عاشق جا موندن ميشي و... شايد وقتشه ..، يا سرنوشته ...، نكنه برگشتي تو كار نيست ، كه من بيقرار تر از هر روز و... لحظه ها بيقرار تر از من ....
اي كاش كه جاي آرميدن بودي ... يا اين ره دور را رسيدن بودي