<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>موريانه</title>
      <link>http://farivar.ir/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Mon, 30 Aug 2010 06:44:07 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.34</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>بیست و یکم</title>
         <description><![CDATA[<p>حبیب می آید<br />
...ف</p>]]></description>
         <link>http://farivar.ir/2010/08/post_72.html</link>
         <guid>http://farivar.ir/2010/08/post_72.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 30 Aug 2010 06:44:07 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دلم</title>
         <description><![CDATA[<p>،  درِ گوشي مي خواهد<br />
 ف...</p>]]></description>
         <link>http://farivar.ir/2010/08/post_74.html</link>
         <guid>http://farivar.ir/2010/08/post_74.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 07 Aug 2010 01:17:18 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پرسه  </title>
         <description><![CDATA[<p> دير وقت تر از نيمه شب<br />
آمدم !  <br />
دلم نيامد بيدارت كنم<br />
آرامتر از خواب راهي شدم<br />
نكند تو هم دلت نيامد بيدارم كني ... ف</p>]]></description>
         <link>http://farivar.ir/2010/08/post_71.html</link>
         <guid>http://farivar.ir/2010/08/post_71.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 01 Aug 2010 03:57:04 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تاسيان</title>
         <description><![CDATA[<p>ته لهجه ي جنوبي گرمي دارد<br />
از دريا مي گويد ومردمانش<br />
از اينكه همه ي آنها كه دل در گرو دريا دارند ، عاشق اند و رويايي<br />
از افسانه ها مي گويد و خواب هايش،كه همه ... <br />
از روياهاي بيكرانه و از ذهن تصوير ساز مردمان ديارِ دريا مي گويد<br />
مثل همين آباداني هاي خودمان<br />
مثل همين شمالي هاي خودمان<br />
آنقدر كه تصوير دارند و رويا دارند و ... مي بينند<br />
كلمه ندارم براي تائيد حرفهايش<br />
چشمانم پر از راز مي شود . لب گزه خنده ايي نثار تائيد حرفهايش ميكنم<br />
...............................................................................<br />
پس من هم ، جنوبي ام .... ، شمالي ام ... ، دريايي ام ... ف </p>]]></description>
         <link>http://farivar.ir/2010/07/post_70.html</link>
         <guid>http://farivar.ir/2010/07/post_70.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 24 Jul 2010 18:28:11 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>  دلكش ...</title>
         <description><![CDATA[<p>مرو مرو ، كه بي ... تابم</p>

<p>بيا بيا ، كه نوشم ... جامي</p>

<p>... ف </p>]]></description>
         <link>http://farivar.ir/2010/07/post_69.html</link>
         <guid>http://farivar.ir/2010/07/post_69.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 03 Jul 2010 02:24:33 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>يادم مي ماند</title>
         <description><![CDATA[<p> روزگاري بود ، باغي بود ، بلبلاني بودند و هوا تماما بهاري بود <br />
روزگارش خوش كه نه ،بود ديگر... ، باغش ، باغستاني بود بالاي همين تجريش خود مان ارثيه <br />
همانها كه رفتند و در بند همانان كه خواهند رفت <br />
بازيگوش پرسيد: يعني دلت برايم تنگ شده بود <br />
سر به هوا گفت : دلم ؟ نه... از همان نه هاي  كشدار هميشگي اش<br />
با همان ضرب آهنگ ِپر از شرم و حيا <br />
...كه يعني، خوب معلوم است ديگر<br />
...حتما مي مرد كه مثل آدميزاد، مثل همه ديگران، جوابي سر راست بدهد و بگويد .<br />
يادم مي ماند ،كه اين روزگار اين گونه بود<br />
حالااين روزها خسته مي شوم از حرافي هاي خودم ،<br />
 .ايرادش چيست ؟،مثل همه آدميزاد ها، من هم بگويم <br />
 !حرف دلم را مي گويم  <br />
.............<br />
ف</p>]]></description>
         <link>http://farivar.ir/2010/06/post_68.html</link>
         <guid>http://farivar.ir/2010/06/post_68.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 16 Jun 2010 03:53:42 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>كمي تا قسمتي...</title>
         <description><![CDATA[<p> وقتي همه ي لباسهاي تنت را يك به يك در مي آوري تا وارد حمام شوي <br />
وقتي آرام آرام  و دست دست كنان زير دوش حمام ميروي <br />
وقتي نرم نرم آب را گرم تر ميكني تا به اوج اون حس خوب گرما برسي <br />
وقتي آنقدر زير آب گرم مي ماني تا آب پز كامل شوي <br />
وقتي پشت مه داخل حمام گم ميشوي و ديگر كسي تو را نمي بيند<br />
نوبتي هم باشد ، نوبت حوله مي شود <br />
سمت زبر ترش را بر مي گزيني ، كه نمي دانم چرا<br />
كمي تا قسمتي خيس وخشك<br />
حوله پيچ به اطاقت مي روي<br />
تختي آماده ، در انتظار توست <br />
 طاق باز، هم آغوش تخت مي شوي<br />
 همه خوبي ها ، همه لذت ها ، از همين لحظه ي مخدر رويائي آغاز ميشود <br />
وه ... كه چه آرامش سحر انگيزي  مي بخشد <br />
اين تختِ بعدِ حمام<br />
دستاني از درون تخت ، باز مي شوند <br />
و نرم در آغوشت مي كشند ... ف<br />
  <br />
</p>]]></description>
         <link>http://farivar.ir/2010/06/post_67.html</link>
         <guid>http://farivar.ir/2010/06/post_67.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 10 Jun 2010 01:50:15 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مانا</title>
         <description><![CDATA[<p>كمي بعد از چهارو نيم بامداد ، سرخوش به بالش تنهايي پناه مي برم <br />
نيش تا بناگوش بازم راتوي بالش فرو مي كنم ، <br />
 دوباره سر بر مي دارم ، هنوز هم چاك دهانم تا بناگوش باز است<br />
دوباره و دوباره و چندين باره تكرارش مي كنم<br />
 معماري هاي چند لايه زيركانه را مي ستايم <br />
،  شايد لحظه ي مطلقي باشد اين حس موهوم ، .<br />
اين جادويِ معماري ،  بازيگوش و شيطان <br />
چيزك آبداري نثار ت ميكنم <br />
و بعد از آن خواب مرا مي ربايد ...ف</p>]]></description>
         <link>http://farivar.ir/2010/06/post_66.html</link>
         <guid>http://farivar.ir/2010/06/post_66.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 06 Jun 2010 00:47:31 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سرگردون</title>
         <description><![CDATA[<p>واسه گرمي كردن يه چند تائي كيشميش  بسه ، تا منو از اين رو به اون روو كنه . يعني وقتي همون چند تا كيشميش لعنتي ميرسه ، من ميرم توي ابرا ، بال در ميارم ، پر ميزنم ، همه چيزا ميزون و درمون ميشه ، منم نفس ميكشم وسر حال ميام .امروزم فقط يه چند تايي كيشميش بهم رسيده .البته چند تاشو نميدونم ، ولي فكر كنم دو سه تائي بس باشه تا بتونه من ترش مزاجو گنده دماغو سر حال بياره . حالا فكرشو بكن اين خود كيشميشه ، اگه عرقش باشه كه ديگه هيچي ... وووو . تازگيا فهميدم هيچ چيز به اندازه روندن توي اين خيابوناي طهروون خراب شده آروومم نميكنه . يه قرار سر ظهر توي جردن و دو ساعت گپ زدن با يه دوست ،انقدر كيشميش داره كه منو چند ساعتي ميزون كنه . بدو بدو ميرم بهرام يه سبد گل ميگيرم ، باز بدو بدو برميگردم سر قرار ، بيست و چند دقيقه اي از موعد مقرر عقبم ، به انتخابم  تبريك ميگم ، خوب گليه ، به تاخيرش مي ارزه<br />
 باقيشم سلام و بوسيدن و دست دادن و گل دادن و گل گفتن و گل شنوفتن ، دور يه ميز يكمي بزرگه . و ... نهار هم .  <br />
فقط همين . من ميشم آدم ترين آدم دنيا . با يه باك پر ، پر از كيشميش . راه مي افتم <br />
جردنو ميرم سر بالائي ، ميپيچم تو كوچه خاطرات قديمي ، سرحال و سر ضرب . بابا، كيشميش چه كردي !خلاصه ميرم تو وليعصر، بعدشم چمران ، روبروي هتل استقلال كنار پرپرووك و ميگيرم ميرم بالا . هوا خوب آفتابيو گرمه . پيراسته رو رد ميكنم بازي نور روي شيشه جلو بازي جالبيه . توي اين خِفتِ گرما و آفتاب ، يه كنج سايه اون بالا مالا ها آي ميچسبه كه نگو .  ميرم سمت دانشگاه واوين . توي ذهنم دركه است نميدونم چرا ميدون دانشگاه و رفتم سر بالائي .اين روزا يه چيزايي منو ميبرن اينور اونور كه نمي شناسمشون . با خودم ميگم دنبال چي ميگردي، سرگردوون . ميدونم كه سر گردونم ، يعني يهو سر گردون ميشم ، دلتنگ ميشم  هيرون ميشم . ميچرخم و ميچرخم و نميدونم چرا . ولي خوب حالي داره هرچي كه هست . هي فكر پشت فكر، هي كلافه پشت ملافه ، هي خر تو خر ، هي شنگول منگول ميشم. هي  هي هي خلاصه كه يه كيشميش خوردنو اين همه توئون<br />
بعدشم كم كم بال ميادو باد ميادو..... ميادو ، منو با خودش ميبره<br />
دلم كشمش ميخواهد ،همان دمش را... ف </p>]]></description>
         <link>http://farivar.ir/2010/05/post_65.html</link>
         <guid>http://farivar.ir/2010/05/post_65.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 29 May 2010 01:46:34 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>فرهنگ</title>
         <description><![CDATA[<p>اول خرداد كه مي آمد ، چونان كودكي شاد بود  .<br />
بهاري بود و زايا ، بيقرار بود و پويا. <br />
. آنقدر كه همه را كلافه ميكرد ، <br />
شاد ي ميكرد و بازي در مي آورد ، بازي مي كرد ، ادا در مي آورد <br />
روز خودش بود و خود خودش<br />
، دور هم جمع بوديم به مهرباني <br />
. شام مي خورديم <br />
، نيت ميكرد و با حافظ سر و سرري داشت <br />
. براي نيتهايمان حافظ ميگرفت و معني ميكرد <br />
، نوبت به كادو ها مي شد <br />
. بيقرار تر ازآن بود كه چسبي بگشايد <br />
. همه را يك به يك ، پر شور و با لذت مي گشود<br />
. به دور از كليشه هاي مرسوم ، از راه هاي اختراعي خودش  <br />
واااااي بلندي ميگفت ، چشمانش برقي ميزد و تو همه خوشحاليش را باور داشتي <br />
براي همان كادوهاي تكراري هر ساله <br />
همان دوست داشتني هاي هرساله <br />
همان حسرتهاي هر ساله من <br />
همان شورت و زيرپوش هر ساله ، همان جوراب همراهش ، همان شلوار و كمربند سالي در ميانمان <br />
تمام پوشيدني هاي جديد را همان روز بعد به كوون ميكشيد تا نكند بماند وبه تو نچسبد و به خودش نچسبد<br />
تا برود توي كمد هزاران لباسش ، تا هر روز لباس عوض كند ، تا همه را كلافه كند ، تا خشك شوئي محل را شاد كند <br />
ماچ و بوسه ها شروع ميشد ، اصولا بغل كردن و دست به پشت كوبيدنش را، محكم همديگر رادر آغوش فشردنش را ، بوي بوسيدنش را، صورت نرم و آبدارش را، دوست داشتم . لطف خاصي داشت <br />
نوبت به همه جمع با خودش هفت نفره مان ميرسيد <br />
سوگلي دربار هم از همه ملوس تر بود. در پس شوخي هاو نوازش ها  ، حال و هواي دونفره اي داشتند ، اين دو عاشق سرسخت<br />
آن روزها خبري از اين فر جديد هم نبود . مدام به همه غر ميزد و حسرتش را فرياد ميكرد<br />
امشب ، از همه آن جمع ، تنها سه نفر مانده بوديم ... ف</p>]]></description>
         <link>http://farivar.ir/2010/05/post_64.html</link>
         <guid>http://farivar.ir/2010/05/post_64.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 23 May 2010 01:13:21 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title> ... پاف</title>
         <description><![CDATA[<p>.فقط يه پاف ديگه مونده تا من ، خودمو خفه كنم با اين بوي بهشتي <br />
 ...عاشق عطرو ادكلن خنكم ، تند و تلخ هم نداره  <br />
  .چه جادوي خوبيه اين بو ، توي آئينه از خودم كيف مي كنم <br />
  .واي ... معركه اس . حالا، من ،اين خود خوشمزه خودم، به جادوگري مي مانم پر از راز<br />
 .چند برابر شدن را دوست مي دارم، ضربدر دو شده ام <br />
  .حالا همه چيز و همه جا عطر مرا مي دهد ، مالامال از خود مي شوم . اينك ... خالي بودنم ، من بودنم ، هويداست <br />
 .حالم ،هواي نرم نرمكي دارد . نغمه ها مي آيند و مي افزايند <br />
 .بالهايم...، مرا به پيش ميبرند . عزيزاني در آستانه ... ، اميِّد و دعاي خير توشه شان . نغمه ها در اوج مي خوانند <br />
 .عزيز ، بيا به كنارم، از عشقت بي قرارم، به خدا دوست ميدارم<br />
 .نغمه هاي مستانه ايست ، همه چيز براي نفسهاي سركش من همراهي مي كنند <br />
 .صداي آرام بالا كشيدن بيني حواسم را به شيشه هاي باز مي برد<br />
  .شيشه ها بالا مي روند ، كم كم صدا واضح  و واضح تر مي شود<br />
 ،هق هق ريزي مي آيد ، خرد وآرام، توي تنهائي دلش <br />
 .بالاخره بغضش مي تركد ، هاي هايِ هق هق همه جا را مي گيرد  <br />
 . هق هقي ريز و دخترانه ، به گمانم يادگاري ناب از جواني هايي در دوردست <br />
 . وه چه صداي جواني ميداشت در گريه و نمي دانستم ، و من در سكوت مي رانم <br />
  ، اينك ، تنهايي و گريه برايم معني ميشود ، سختم ميشود <br />
. به مقصد رسيده ايم <br />
شماره تِرك را براي باري ديگر، پافي ديگر و حالي ديگر، به ذهن خسته ام مي سپارم ...ف  </p>]]></description>
         <link>http://farivar.ir/2010/05/post_63.html</link>
         <guid>http://farivar.ir/2010/05/post_63.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 16 May 2010 02:11:48 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>2/22</title>
         <description><![CDATA[<p>واحد نبودن ها و نبودگي چيست <br />
يك ...، دو ... ، يا هر چند <br />
 ...به چه شماره نشسته ايم سالهارا، ماه ها را و  <br />
اعداد و ارقام ناتوانند از درك اين دم ها،دم هاي بي تو <br />
. نبودگي،نفس تنگي مي آورد <br />
اين دمهاي بي تو را نه ماهي و نه سالي نيست، نه. هر نفس است كه نيستي ... ف</p>]]></description>
         <link>http://farivar.ir/2010/05/222.html</link>
         <guid>http://farivar.ir/2010/05/222.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 16 May 2010 01:12:22 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>جايي ميان زمين و آسمان</title>
         <description><![CDATA[<p>و اين باد ما را خواهد برد <br />
و اين باد همه برگها را خواهد برد <br />
ايستاده به درگاه تماشا، <br />
باران خواهد آمد <br />
،نرم نرمك و آرام <br />
،آرامتراز آرامش هر برگ <br />
خفته بر گرماگرم خاك ... ف </p>]]></description>
         <link>http://farivar.ir/2010/05/post_62.html</link>
         <guid>http://farivar.ir/2010/05/post_62.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 12 May 2010 02:28:45 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>،،،</title>
         <description><![CDATA[<p>. پسرك از همان روز گم و گور شد <br />
، وديگر كسي او رانديد<br />
. هيچ كس</p>]]></description>
         <link>http://farivar.ir/2010/05/post_61.html</link>
         <guid>http://farivar.ir/2010/05/post_61.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 01 May 2010 01:36:42 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>جاده</title>
         <description><![CDATA[<p>آسمان ، آبي تيره خوش رنگيست ، در امتداد راهي كه من ميرانم <br />
و در عمق ، با جاده در يك كبودي قرمز فام در هم مي آميزند<br />
هوا ، گرگ و ميش مطبوعي دارد . زمزمه ام مي آيد ... و دل ، به طراوت كم نورِ نمناكش ميسپارم ... ف<br />
</p>]]></description>
         <link>http://farivar.ir/2010/04/post_60.html</link>
         <guid>http://farivar.ir/2010/04/post_60.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 28 Apr 2010 02:02:29 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
